راهی به رهایی
من اینجام همیشه اینجام اگر خواستی نگاهم کن
http://rahiberahai.com/

حرفهایم
زنجیرهای شدند
سترگ بر پیشانی دهانم
که زبانم را به حبس دهان محکوم کردند
و دیگر چه بگوید این بیچاره زبان؟
واگویه هایش
را یاوه می دانند
وقتی طعم
عشق را
بر زبان بر
آماسیده ات می نشانند
تو بی تفاوت خواهی گفت شما؟
اینک
تلخ تر از آنم
که طعم شیرین بودن را
حس مکنم
شاید روزی
در انبوهی از مه و خاک
لباس رفتنم را
از انبان تنهای
و بی کسی
بر تن کنم
راستی رویا هامان
در پهنه گیتی
بر سنگ فرش حقیقت گم نشوند؟
همین
نوا بامدادی
میکوبم
مغزم را گویا مدام در هاون می کوبم .
چند روزی هست خبر دادند تو نیستی ، چند روزی هست
خبر دادند درد فراغ آمده است .
مریضخانه ها پر شده است از تنهای . آدمهای
که تنهایند ، تنها .
غروب ظهر جمعه است ، هیچ کس در را نمیزند
، تنهای ، پشت در فریاد میزند،
و در، در آستانه نگاه من ایستاده است .
تو همچنان نیستی .....
روزهای بی غروبی نزدیک است
گویا فرصت دلتنگی هم غنمیت شده است .
در اقتصاد چیزی که بسیار اصل است و پر
رنگ است کمیا بیست .
و در ایران چیزی که بسیار کمیاب است و پر رنگ است، ارزش است .
-
خیلی طولانی شده
نه فیلمی هست که با اشتیاق برای دیدنش
دوید
و نه کتابی و روزنامه ای و ... تا با علاقه زیر بقل گرفت و رفت .
و نه حتی جای که رفت .
------------------
چیزی در درونم جاریست
خیال باغ، مرا
به سمت روشن رویش می کشاند
دم بهار گرم شده است
گوی یا خورشید شبانه روز
کار میکند .
من عریان در صف لقمه ای ایستاده ام
روزی دو بار بستنی میخورم
و این لذت را برای تنم تکرار میکنم
فقر در درونم بی داد میکند
و چشمهایم را
لذت به زنجیر کشیده است
واقعیت این است
آفتاب بر سنگها می تابد .
همین
نوا بامدادی .
------------------
روز مادر است
و من
سر هر چهار راه
گل میخرم و
چهار را بعد
میبخشم
مادران زیادی را میشناسم
که به فرزند، بیشتر از گل علاقه مندند
به هر کسی چیزی را که میخواهد میبخشم
به خیابان ها، عبور
به چشمها ، خواب
و
به تو مادرم
سهمی از تنهایم را
شاید دوباره داستان گلاب و دارقالی و رادیو را تعریف کنی
همین
نوا بامدادی
--------------------------------
پی نوشت : باور کنید خبری نیست . دنیا و موفقیت و سعادت و خوشبختی را رها کنید و
محبت کنید . روز مادر است ، خدا را چه دیدی شاید چند روز بعد تولد عزیزی باشد یا
....
منقار آزادی را به دار کشیدند
شنیدی آن نفس آخر را
حصار وطن بلند تر شد
دیدی بی قراری آجر را
از قرار گرفتن ،
ما حرفهایمان را چونان نفسهای رسایمان
برای یک روز آفتابی
حبس کردیم .
دیدی آفتاب بر نیامد
حتی یک روز ،
کلمات را بادبادک کردیم و
به آسمان فرستادیم
(دیدی بادبادکمان را توقیف کردند )
و تو چه میدانی
آسمان کجاست ؟
دستانم آه دستانم ، اگر بگویی توان نداری
من باز هم مشت میکنمت
میکوبمت
زبانم آه زبانم ، اگر خشک باشی
چونان چوبی میان آتش میگذارمت
تا فریاد زنی
دلکم آه دلکم ، اگر سنگ شوی
انسانیت را پتک میکنم
تو را خاک میکنم چونان تلی
تا تلنبار نشود رویش سبزه درون سنگ
تفنگم آه تفنگم ، اگر قلبت از سرب
تهی باشد
من استخوانم را گلوله میکنم
تمام خانه های خشابت را، درد جا میزنم
تمام این حصار را
فرو
آن ستونک چوبکک های دار را
فرو
فرمان بکش را، درون ذهن تو
فرو
دیوار های شهرم را
مرده باد، زنده باد ها را
خیال نبودن تو را
در این شب بی صبح
را
فرو
خواهم ریخت
...
ای در وطن خویش غریب
نگذار پایت روی صندلی بلغزد
بگذار این بار پاهایت
جای زبانت،
زبونی جلاد را فریاد کشد
همین
نوا بامدادی
موسیقی
تنها هجای ،باقی مانده
از کلمه - زندگی -
من است !
روزی در کنار همین
آبی دریا
او را خواهم نواخت
پنجه بر تمام سر تیترها می کشم
سیقل می دهم
آرام آرام
زخمه های تنم را ،
با تمام حرف های خفته درونم
این هجای واپسین را
خواهم نواخت
آن روز را بار ها و بار ها
تجسم کرده ام
ساحل من
دریای تو را فتح خواهد کرد .
همین
نوا بامدادی
---------
پ ن : شاید این خاصیت نوشتار من باشد که خوانده میشود اما فهمیده نمیشود .
دوستانم بارها به من گفته اند که روان تر بنویس و من نمیدانم چرا نمیتوانم کلمات خفته را جور دیگری بیدار کنم .
همه کلمات من خواب زده اند .
- چونان غنچه ای که بال بگشاید
برای فتح عِطر تو
- چونان مسیحی که نسیم بخشد
به برگ های باکره
- چونان قلبی از عشق
که آسمان را گونه
و تن را لب
برای بوسه های پی یا پی کند
- چونان ماه که خلوت هفت سین دلت را
با سور
هزار سین کند
- من عی ید را
چونان قاصدکی
یا
چونان بارانی آرام آرام
بر تو
مژده می دهم
مژدگانی من
میتواند بوسه ای باشد
میتواند دستی بر آمده از آستین خشم ،
حال
این تو
این عی ید
این من
همین
نوا بامدادی
-------------------------------------------------
پ ن یک: این عید نیست عی ید است .
پ ن دو:
باد بادکم رویایم را تاب نیاورد، از باد بازی
خسته شد و نا گهان،
بر زمین عاشق ، ماند و ماند و ماند .
برای پرواز بال های بهانه اند
خود را به پهن گستر عمق دره رها کن
آنجا جای میان زمین و آسمان
دل تیمار می کنند
ای رام گشته به پنجه اوستاد
رم کن
تا واکنی تبار خویش زمنیت
ز من شدن
تا بهر بودن مدام
شهنه را رها کنی
تا سانس بعد زیستن
خدا بزرگ است
همین
---------------
به سادگی لبخندیست
رویدن
باید جنم سبز شدن را بر پیشانی
عرق ریزان
داشته باشی
مارک بهارین بر
هر برق دیده ای
نقش ضخیم در هم تنیده گل کردن نمی آفریند
با بوته های صبح
بر کناره پنجره های
آفتابین روزانه ،
لبخندی
همیشه منظره دار باش
همین
نوا بامدادی
پ ن : سال بعد آبستن حوادثی خواهد بود که با خط درشت در تاریخ نوشته خواهند شد .
این را نه من میگویم نه خوابهایم ،،، چشمهایم به انتظارشان نشسته است
. چشمهایم .

بادبادک اول پر واز
باد
بادک دوم
پر واز
باد بادک سوم .... ....
کودک دل واپس
دل
هنوز در تب آخر
شب سپيد
مثل شب آخر
ساحل
قرار
بلم وصل
منتظر
در شن
با یک پیاله دریا
بساطی از آرزوها را بدرقه میکردم
تا که زود باز آیند
و
بلم
هنوز براي پارو
زدن
يکنفر کم داشت
گويا
هنوز باد بادک سوم
برای پريدن
يک بهانه
ساده
حضور تو
را کم داشت
نخ دلم
از
بند قرره اينجا
رها
شده بود
هنوز تا انجا
کنار تو
چند دور
پيچيدن
کم داشت
خوب ميدانم
هنوز هر روز آدمک شنی میسازی
تا بگوی هنوز آدم هست
اما بدان
بادبادک
دل من براي رسيدن
به
اوج
چند دوری تابیدن
اندکی بند
کم اکی
از دوست
داشتند
نگاهت
بوسه ات
کم داشت
همين






یکی چنین گفت:
در آستانه بود
جای میان من
و او
هنوز از رسالتش
بامدادی نگذشته بود
هنوزش برگی از
درخت ایمانش زمین بکر
ایران را
همنوا با خش خش
اندیشه های ناب نکرده بود
من بوسیدمش
از بس اشتیاق
داشتم برای
یافتن راه
از فرط نادانی
خود را در سرداب آبهای
کشف ناشده اش غرقه کردم،،،
از سرداب که با هم بدر شدیم
من از او رفتم
و او در من ماند
ذین سان که او از دیگری بود
و من نیز
همین
بی گمان باید که دیوانه شوم
(مولا نا )
گفتار مولانا مرا یاد
حالی می اندازد که یک بعد
از ظهر بارانی در
کوچه ای در میانه
شهری دور مرا
دچار شد .
در ایتدا ازدحام جمعیت
بود و گپ گفت های چند جانبگی اهالی
خانه های چند منظره .
خود را به سرعت به
کنار تابلوی کشاندم یک
بار نگاه کردم
دیدم قاشق است
بار دوم نگاه
کردم دیدم چنگال
است بار سوم
نگاه کردم دیدم
هم قاشق هست هم چنگال
بار سوم دعوا
شد از همان
خرد جر و بحث های بی سر و ته
و بیچاره اجسام تنها
سکوت کنند گان این داستان های تلخ مکرر .
چند زاویه عوض
کردم تمام سعی ام
را کردم پایم سست
نشود خیالم را بکشد داخل
اما خوب تابلوی چهارم
مثل نگاه چهارم بود مرا
به عمق سکوت
خود کشاند و رازها با من
گشود . تنی عریان
را برایم با یک منظره
پر امید نمایان
ساخت و تنهای
را با تمام
هیبت زشتش کنار یک فنجان چای نیمه خالی نشاند .
البته به
من گفتند میز
است و من سخت مسر بودم که خیر گوشه یک تخت است و نمیدان
کدام نادانی از زور تنهای فنجان چای را گوشه آن گذاشته است .
نبض در
هم تنیده و تند فضا و حجم و تند
باد عبور انسان و بوی
تنش که همواره
در فضا باقیست .
تصویر برایم افق واضحی
داشت همان تصویر نزدیک ازانسان معاصر
بود . گوی تمام تلاش
خود را نقاش کرده
بود تا چشم انداز
را کور کند .
برای تمام تابلو های
یکان یکانشان عینک دقیق خود بینی و نزدیک بینی زده بود .
گوی دنیا همین جلوی چشمهای اوست .
نگاه تیره روشن بود و چشم انداز همین اتاق خواب خالی
بود جای برای خود.
یک
لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود
-
فصل مشترک تمام داستان های
آویخته بر دیوار بود .
سکوت
پر بود از حرفهای
کلان حرفهای که گوی
بر آمدنشان استخوان خرد میکند .
جزییات تمام پاک شده بود دیگر
حرف -من- و -تو- نبود حرف
حرف سخن های درشت
بود جای که - ما- بر آن
ایجاد میشود .
درب باز مانده درون
یک تابلو آنهم
تابلوی که چند پارگیش حکایت چند پارگی برخورد و فهم ماست آیا
نوید منتظر را نمیدهد برای
رسیدن یار
ایا نمیتوانست قاشقها را منظم کند بچیند و درب را
ببندد و دخترک را نشانده بافتنی دستش دهد آیا نمیتوانست ؟
خوب میتوانست اما خانم
مظفری گویا اینجا جدولی عمودی و افقی از
سوال های چند حرفی کشیده است
. مکانها هست
جای ورود و خروج و نشستنشان
هست اما
خودشان نیستند .
باید کنار هم جای میان
ذهن دخترک مکانها
را پر کرد . خانه های خالی
این جدول
از دهلیزهای قلب دخترک
بر آمده است .
نگاه کن
چگونه ایستاده ، با کفشهای کنده ، سالهای
تهی شده از رفتن .
یک
لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود
-
فصل مشترک تمام داستان های
آویخته بر دیوار بود .
این تنهای مدام
گوی نوازندگانی هم داشت که هر
بار نوید جر و بحث های تازه ای را در این
خانه میدادند .
نوازندگانی که موسیقی
خشک تنهای را جرنگ جرنگ
مینواختند و آلات موسیقی خویش را
در هر گوشه ای
به رخ میکشیدند . قاشق – چنگال
این موسیقی متن
خود گاهی متن شده بود .
نبض تخت های خالی و سنگفرش های
بی فرش بی هیچ جای پا و بند رخت
لباس که
گوی هیچ روز بی لباس نبوده
است خط ممتد تنهای را
خوب بلند و جسور کشیده بود .
میزها که تمام سوی داشت و
سوی نداشت گوی جهان
یک بعدی را
ترسیم میکرد .
مردی
بود تنها بود آنسوی
میز خود در خانه
خود
دخترکی بود تنها
بود ایستاده آنسوی میز
جای در خانه
خود
سه
صحنه کوچک از
اخرین سکانس نمایش سکوت و موسیقی و تنهای
جای که
انسان و مخاطب بی هیچ
حرفی برای گفتن
درد و دل میکنند و خود را با اندوهی
مشابه به یکدیگر نشان میدهند .
سکوت سنگین نگاه و حرف های که انگار با
چند کتاب و یک لیوان چای و چند جسم
بی ارزش نمیتوان بر
زبان راند حرفهای که
گوی باید لمس کرد تا شنید .
انسانهای با چهره های
ساده و رنجی که بر
سادگی شان سنگینی میکند چیزی
شبیه خود نقاش با تمام جسارت لبخند زدنش .
در این سه صحنه اخر موسیقی
متن تمام شد و پرده
آماده میشود که بسته شود .
نمیدانم سبک را چه بگزینم زیرا خود
میخواهم چونان مرام لیبرالها آزادانه سبک
را بی هیچ اشارت نقاش برگزینم شاید بتوان گفت طرح خشک یک سورئالیسم واقعگرا یا
یک رئالیسم سورئال شده
با مقدار اندکی
انتزاعات طبیعی وای نمیدانم
من نیز مثل این چنگالکهای معلق
برای انتخاب نشستن بر
کدام دیدگاه و سبک هول شده ام .
من هیچ از این نقاشی نمیدانم من ذهنم
هر روز درگیر
یک مشت کلمات است تا چند قوطی رنگ و قلمو و بوم . من مسلوب
کلام و بیانم . و در اینجا از
تابلو ها حرف میطلبیدم و حرف و آن ها
گاه چنان در هم پر شور حرف میزدند
و از هر دری سخنی که گم میکردم رشته
ابتدای رو میزی را و وای میریختند و
باز در تصویر دیگر چنان
سکوت میکردند گوی این خودم بودم
در عمق تصویر که هیچ حرفی برای
گفتن با خودم ندارم .
تا به حال از خود
پرسیده ای که چرا کتاب ها برای انسان
فقط عینک به بار
میآورند و یار از درون
انها بر نمیخیزد و هر چه
بیشتر کتاب را یار
کنی ، یار را از خود دور
کرده ای .
امتداد سنگفرشهای رسته
ازدرون قاب به کدامین
سوی، دست اشارت دراز کرده اند .
اگر
روزی بخواهم چون نقاش
رنگ را خشک چونان اکرلیک
بر محیط بوم کاغذین نوشتارم بنشانم
باید حرفی بزنم و قلمی بکشم تا با
آب به راحتی تحلیل نرود
و آن حرف و آن کلام و آن کلمه چیزی نخواهد
بود
جز
انسان .
یک لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود
-
فصل مشترک تمام داستان های
آویخته بر دیوار بود .
---
ای کاش
بر همان تخت
فریاد میکشیدم
و خود را
چونان چنگالکهای دلم به
رومیزی میچسباندم و
آستانه را
کلام میدادم
اینجا نگارخانه ماه مهر
پنجشنبه دهم دی ماه
حرفها زیادی درون قابها
مٌرد و بر زبان نیامد .
---------------------------------------------------
پ ن : من هنوز آنجایم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------



----------------------
پ ن : خدا بیامرزد سیب را که پانسمان زخم دلم را باز کرد و باز گذاشت و رفت .
قناری
قفس تنگ و تاریک دلم
آزادیت
را با بوسه ای خواهم داد !
تو اگر از دلم
خسته شدی
ببوس و برو
این سنگهای
سنگفرش شده دلم
عابر خسته زیاد
به خود دیده است
برایت روایتگر فصول نوی خواهم بود !!!
جد و جهد تنهایی را برایت بی مثال با مجسمگان چوبین کنار حوض دل، نمایان میسازم .
دریغ را برایت معنا میبخشم .
فلسفه دود کردن سیگار
را برایت دود میکنم و زهه بر آمده از افسار این
تفکر ناب را
چونان حرام کردن این تک ریه ، تک دل ، تک تن ، تک خویشتن محکم میکشم و
سورمه نکبت روزگار
را غلیظ به تک تک چشمهای خواب رفته
ات روشن
فوت میکنم .
سالهاست گویا اینجا هوای کدر
روشنی را به خود
ندیده است . شیشه ها اینجا هوای چندش آور
شفافیتند .
اما اکنون بالاخره پیدایش کردم .
عشق را نه ، دوست را نه ، رفیق را نه ،
یالاخره پیدایش کردم پیدا کردنی را
همان کلماتی را که چونان بالابری از دیوار تن عروج
میکند و به آسمان ذهن میرسند
، همان کلمات پاک کننده ای
که در بهترین
ساعات روز ،تلویزیون،
برندهایشان را با ریتمی
ملیح تبلیغ
میکند آن هم
میان بهترین برنامه ها
(روضه رضوان ، رهاورد ، خاله
شادونه )
دیدی دیدی هر
گشتنی را یافتنیست
مانند هر برندی را که
ایزوی موجود ، استانداردی حاضر.
دیوار سترگ و استواریست لایه
نجاست نادانی بر
چشمها .
اما خوب ما دارندگان
کتابهای پر متراژ
انقدر دستمان به
دهانمان میرسد که
هر دیوراک برلینی
را فرو ریزیم .
گویند در آسمان ابر تکه تکه نشان این است
که هر چیزی حتی عقاید رسوخ کرده را
میتوان تکه تکه کرد .
من که
بار ها تن خویش در پیشگاه
اهورای خویش تکه تکه کرده بودم گویا
این بار منادی این تجزیه دوباره تن دریغ است و عشق – عشق هست و
دریغ.
حقیقتیست تنهای ادمهای که
فکر میکنند سرشان
خیلی شلوغ است .
در ابتدای تنهای خوب
میدانستم ، رنج جراحی روح جان فرساست و دستهای آلوده هر
دکتر ترافیکی نمیتواند گره
کور رگهای قلبم
را باز کند . اگر دل به این مطبهای
دولتی میدادم همین
خون باریکه را نیز
قلبم به خود نمیدید.
انسان تنها، تنها نیست. انسان
اغلب در تنها ست .
و برای برون رفت از این درد و خماری ذهن،جان آدمی باید تن به
تیغ بسپرد.
به قول اقتصاددانهای مدرن مطلوبیت من در
هر چه تکه تکه کردنم به دست می آید.
شرحه شرحه شد هر آنچه تکه تکه بودو
در آن هنگام بود که لهیبی
زبانه کشید و من ، - منٍ در تنها- را
آتش به جان افتاد .
کاروان کلمات من در تنها ی من بدانجا رسید
که قومی از برای تنها نبودن تنهای مرا ،
تمام و کمال به تاراج بردند .
داشته های هر مردی
تنهایست و من که
میگویند مردم با دو دست
سخاوتنمد خویش چسبیده بر تن
خسیسم حجم اندک
کلماتم را کوله کوله
پشته کردم و به
تو ای
تاراج بر تاراج رفته
، به تاراج میدهم .
زین پس انتخاب کرده ام
یک اتاق خالی یک
ذهن بی حرف
و هزار فضای
شلوغ ، اینگونه
تنهای خود را پر
خواهم کرد .
قدیمترها بود میگفتند هر ساعت
تنهای مرد یعنی
بیش بیش بیش تر از یک هیچ
گناه . یعنی بیشمار گناه .
و من بسیار پاکم
که تمام
کوله های تنهایم را بار
این راهزنان با هم و بی هم کردم . بیچاره ها با این همه
گناه و حرف نگفته چه میکنند . انبوه هیچ ها را با خود داشتن دل شیر میخواهد . خدا کند شانس بیاورند نویسنده نشوند . میگویند نویسنده شدن
از تنهای
بد تر است . چیزی شبیه همین آنفلانزای
خوکی .
درست راس ساعت صبح است .
خورشید کلمات را به راه انداخته و متنم
تهی از سکون گشته
آه متن بی سکون مثل مرد بی تنهای سراسر
ثواب مطلق است .
با همان تنهای و کلمات
نگفته بود که هر روز میجنگیدم و
حتی تلاش میکردم تا پژواک مسرت بخشی برای طلوع فردای خورشید ی باشم
اما اکنون خورشید هر روز برایم پژواک مسرت
بخشیست .
میدانی خیلی کار دارم
نه نه سرم شلوغ شده است در اتاقی
خلوت دور خودم را شلوغ کرده
ام تو اگر بدانی چندین
شب کم دارم برای مست شدن
میدانی چند جام شراب چندین ساله در کتابخانه ام دارم که هنوز قطره ای نخوانده ام میدانی
؟!!!
وای تو نمیدانی
امشب تا خود صبح مست خواهم بود مست
راستی اکنون صبح
بود یا شب ؟
ساعت که چیزی
را نشان نمیدهد .
------------------------------------------------------------------
پ ن1 : یکی جای تنهاست .
پ ن2 : علو = شعله های آتش
پرده اول
اوستیای شمالی
یک نفر خیابان را عبور داد
یک نفر دیگر خواست
چراغ قرمز شد
تنهایی متولد شد
نوا بامدادی
عشق برای انکه محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد . عشق رسوا و خلاف قاعده است ;
ره زندگی مادی ما هماره به سوی عشق پر خطر است و چهار راه هایش هماره یک چراغ دارند قرمز . رنگ روشن خطر .
در این هیاهوی رنگ پریدگی چهره ها از یک درد مشترک ان هم همان کمبود حس شدید دوست داشتن و دوست داشته شدن سخن میرانم. اگر انسانی مبارزه نکند دل نسپرد زندگی
نمیکند جان میکند . رنگ اتیش قرمز است که هر انسان جویای حس علاقه و اشتیاق را به سوی چهار راه هاو چراغهای تک نور میکشاند .
حس تنهای یک خلا غریزی نیست که بتوان آن را با وجود جسمی خشک و بی هیچ زایندگی احساسی پر کرد . همیشه این مثال روبرویم چون دریای موج میزدست که تنهای یک انسان ، اتاق نیست که با میز و تخت و صندلی او را از تنهای در آورد . ایجاد مشغولیت ذهنی میکند یعنی انسان با ابزار ها و انسانهای اطرافش خود را مشغول میکند اما هرگز هرگز هرگز از تنهای با مشغولیت خارج نمیشود .
اتاق آبی سهراب را گاهی با دنیای از ابزار ها و ادم ها نتوان پر کرد .
رنگ پروانه ای این بالهای رویای ، عشق میخواهد و عشق میخواهد و عشق میخواهد .
نگاه به تنهای فرای نگاه به دین یا به عقل است . تنهای یک حس رسوخ کرده انسانیست که تنها و تنها و تنها از دل سرچشمه میگیرد .
تو اگر عاقلانه به این فکر کنی که تنهای به حتم به این نتیجه میرسی که مهم نیست .
اما قلب انسان ، سلولهای توجیهگر ندارد نمیوشد ،این نیز بگذرد ، در هزار توی خاکستری او معنای ندارد . انسان هماره تلاش میکند برای خود فضای امنی ایجاد کند چهار دیواری میسازد سقف میزند و برایش درب و قفل نصب میکند تا روزی کسی در بزند و او با اشتیاق بگوید خوش امدی .
به همین سادگیست
توجیه چهار دیواری و سقف و درب و قفل این است که انسان با هرکسی خلوت خود را یک کاسه نکند .
میبینید چقدر سادست دنیای تنهای سختش کردست و عقل او را پیچیده .
دیالیکتیک تنهای تنها را تولد عشق است انجاست که میتوان برای عبور از تنهای جنگید و حتی خون داد . راز بی روحی و بی حسی رفتارهای گاه بی گاه اناسن ها از همین سرچشمه بی اب دیالکتیک است . کمتر کسی سعی میکند تنهایش را برای خودش حتی خودش تشریح کند چه رسد از ان برای دیگری بازگوی داشته باشد .
جای در کتابی از پاز بود گویا خواندم :
<< وقتی هدف های جامعه نافی غرایز
بشری باشد ، جامعه گرفتار بحران میشود ، یا از هم میپاشد یا درجا میزند. اجزای این جامعه دیگر انسان نیستندو تبدیل به
ابزاری بی روح میشوند . >>
و چه ساده ابزار میوشیم اگر راه را بی چراغ بخواهیم و دل به چهار راه های پیا پی نسپریم .
عبور عابر تنها بزرگترین درد است و درد عمق میابد آنگاه که خیابان پر است از عابر تنها . کارشناسان ترافیک گره عمده ترافیک را ماشین های شخصی تک سرنشین و کمبود وسایل همگانی میدانند .
این داستان خیابان هاست اکنون توجه تو را به پیاده روهای ساده و پر حرف جلب میکنم .
انجا حرف ها بوی چندش آور آمپر و بیمارستان و کرور کرور بیمار بی تخت را میدهد .
با اینکه خسته شدم اما به رنگ آبی این اتاق دل بستم به روشنی سبز رنگ این چراغ چهار راه بعد
دل خوشم .
پ ن 1 : امان از دست اتاقهای بی در ، بی در
پ ن 2: امان از دست خیابانهای بی محل عابر
طاقچه حیاط دلم
قاب دل تنگی تو را دارد
تنگ ماهی روی سفره
نقش روی تو را دارد
و صدا ها از دور
گویا لهن تو را دارد
بی تو
روزهای بیشماریست
غروبها
به شب نرسیده
صبح نحس بی خورشید میشوند
-
هنوز گلی را که تو بوییدی
یادم هست
رنگ
خوش رنگ چشمهایت بود
راستی
آیینه چشمهایت را
کدام طاقچه نامحرم
به صلیب قاب های
ندیدن
کشیده است
.
مرا
برای
لحظه ای ببین
دخترک
روزهای
یک تن ، چند میخ و دو پاره چوب
همین
نوا بامدادی
مثل همیشه صبح است
ساعت 9:47 دقیقه شب
خورشید مثل یک تن عریان
در افق پنهان است ،،،
نمیداند ، نمی فهمد
تاریکی عریانی را پوشاندست
درک خورشید از چشمهای من و تو
به غلیظی این شب است
من بار ها
در همین ،،، امشب
خود را در آغوش رها کردم
که اگر خورشید بود
آغوش را رها میکردم !!!
یک بار دم صبح بود
سنگفرش خیابان تکه های نور لامپ را میبلعید
تخت رنگ نیمه شب بود
و من چشمهایم تمام شب
یک نفر عریان ، مرا بوسید !!!
و من ، بیدار شدم
خورشید هنوز در افق عریان بود
ساعت 00:47 بامداد
همین
نوا بامدادی
/* /*]]>*/
او زاده شد
اول بار
در شوکران یک جام
کمر باریک
در ان
سوی کوه های فوجی
و اری
او باز
زاده شد
و دوم بار
در این
سوی تبت
جای میان
زهر خنده های من و تو
-
هایکو مهره دار است
دلش بی هیچ مهره ای
زند ست
خودم بار ها دیده ام
در یک
افق تنگ وترش
بر آمده
از روزن آسمان
درست به
وقت طلیعه یک روز ، شب
زده
چونان شهابی
آسمان لحظه را روشن می کند
خودم بار ها دیده ام
روی سطر های کلماتش موریانه ها روزه میگیرند
-
در همین
جنگل صفحه اول نگاه کن
پرندگان پر شاخه
قبل آنکه
سبز شوند
میپرند .
-
دقت کن
کلمه بر
لبان هایکو
چه اندازه حجب دارد
و قبل
آنکه رشته رشته
سفید
آسمان اتاقک دلت
را پر کند
حبس گلویت میشود
.
-
تا به حال گیاهدانه ای را
دیده ای
قبل آنکه
در افق
بلندای رشد گیرد
به ریشه دل بندد
همین
نوا بامدادی
آنهنگام که انسان
در اعماق وجود
گوشتی عریان میشود
چونان چوب خشکی
بر آمده از استین هر دستش
شعله ، زبانه کشان
وهم بی دردی
نقاب پس کشد چوبهای آستین داره داغ
خیس شود
آیا تو نیستی ؟!
تا تن عریانم را
درد بخشی دچار کنی ؟!
و شاید کمی آنسو تر
قطره امیدی
برای تر شدن
در جمود یافته روح چشمهای من
زنده سازی
آیا تو نیستی ؟!
دخترک شهر نقاب ها
آیا تو نیستی ؟!
همین
نوا بامدادی
مینویسم فریاد
تو
بخوان درد
تو بخوان لق لق جاری لب حوض
تو بخوان پیشخوان اندوه مدام
تو بخوان سنگ قبر رویا ها
و این منم انسان
صاف و روشن
مشکینه پوش
ایستاده ماتم زده
بر سر سنگ نگاهت
چونان کسوفی خشک شده بر پیشانی آسمان
هنوز باغ
آسمان ستاره میخواهد
هنوز ساعت خوش
اعتراض
همان تقارن
ماه و خورشید است
گویند
آنسوی برکه ها
دریا را از نوک خشکترین شاخه های
درختهای سبز
می توان دید
؟
تو چیزی میبینی ؟
همین
نوا بامدادی
هیچ
حکایت از نکته ای که به کار اید خالی نباشد
ابولفضل بیهقی
****** ذکر دهم شهریورگان
از امروز گفتار های تحت این نام
برایتان واگویه می کنم
باشد خدایم رحمتم کند .
در فراست
یک مطالعه جانانه ام
اما نمی دانم چرا همیشه
پاهایم از این گلیم روزمرگی
در نمی رود .
به قول
آن بقال بی دخل
محلمان قسمت ما گویا
سواری بر این
اوتول های بخت و تاختن بر این اسب سرکش
اقبال نیست . در همین حوالی سیر می کردیم
که ناگاه شنیدم در این
بلو بشوی جنبش ها و ضد جنبش ها تحفه ای
موسیقای از برای شنیدن
از استاد مخالف
صدا به علاوه سیما
آمدست و گویا در
انقلاب برای خریدش
انقلاباتی شدست آنچنانی
.
و باز
گویا وزیر هنوز رای اعتماد
نگرفته این کار عظیم
فرهنگی را از دستاورد های
زود هنگام صدارت خود بر دستگاه
فرهنگ چاق کن خود قرار داده است
.
ما که
هر روز از فرت
بالا زدگی فرهنگ اخلاقی در پیرامون
خود چپق سماغ
می مکیم.
برای این وزیر هنوز
رای اعتماد نگرفته آتشی گیراندیم و مجلسی غلیض کردیم
و دودی در
هوای پر تجانس
هنری تزریق نمودیم . وزیر ادم با فضل
بی ریایست .
باشد خدایش رحمتش کند .
اری من نیز برای انکه از این سیل
عظیم فرهنگ دوست ایرانی جا
نمانم و رکاب این
دوچرخه
ذهنم اندکی
معطر به شنیدن
چهار کلام حرف حساب
شود بدو رفتم
پیش مش مراد بغال
بی
دخل محلمان تا ببینم از
این تحفه فرهنگی اگر
اورجینالش ماندست بخرم .
داستان این اورجینال چیزیست
که ذهن مرا به
سوت زدن وا میدارد . ما جماعت
فرهنگ دوست عاشق کپی رایت
هنوز برای خریدن این گرامافون های اورجینال
عذاب وجدان داریم میترسیم
مبادا در این تورم
پایین سرمان کلاه برود و
پولی بی جهت از
لیفه مان به در رود .
این است
که همیشه
اصرار بر کپی داریم و اصل را با
اکراه میخریم .
در همین احوالات یکباره
در چارچوب درب بقالی قرار گرفتیم و
مش مراد که از این
تیپ
مزخرف روشنفکری ما
مطلع بود بعد سلام و
احوالپرسی گفت لب باز
نکرده میدانم تو اون کله
یجوج معجوجت چه میگزرد و از برای
چه از خلوت به در زدی پدر صلواتی ها
پول خون پدرشون
رو میخواستن هر یک
صفحه گرامافون را چند هزار تومن
قیمت زده بودند من هم نیاوردم - اما هیچ خیالت را ازرده نکن عوضش
ممد پسرم
گفته از این وروره جادوش پیدا می کنه تند تند گرامافون با کیفیتشو بهم
میده فردا اماده
میشه فردا بیا ،
ممد تو کارش وارده خیره
سر از بچگی درس که نخوند
همش پای این
وروره
جادو همین که بهش میگن رایانه تا بوغ سگ
بیدار بود هر چی زدیم
درس بخون به خرجش
نرفت که
نرفت اما خوب جوهرشو داشت
الان تو کارش برو بیای داره همین دیروز
همین دیروز رفت یه
سوناتا خرید . بچم
یه مقدار حساس اینه که نمی تونه با این
اتولای وطنی
برونه میگه
فرنگیش بهتره . ما که
سواد درست حسابی نداریم .
ما میگیم
نون حلال باشه بچمونم
سر براه بسه .
من هم که انگار
در لوازم روشنفکری و اسباب
جنتلمنیمان خسرانی ایجاد شده باشد
گفتیم مقداری
سماغ برای
چپقمان بگیریم برویم
شاید فردا با شنیدن
صدای استاد که از استین پر کفایت و حنجره ان اهن پاره ممد صدور می یابد بتوانیم بلکم
اندکی این ضایعه عظیم که چونان تاول بر وجهه مدرنمان
نشسته را جبران کنیم و در محافل
رسمی و غیر رسمی بر
این استاد اواز نقدی
یا تحسینی نثار کنیم
لاجرم ما هم به چشم
اهل
فرهنگ بیایم .
اندر احوالات دیگر فرهنگی که این روزها
چش و چال ما را به خود مشغول کرده
از همت جزم
شده غریب پور این
گرانسنگ بی سنگ برای کوباندن
مهر ثبت بین المللی بر خیمه شب
بازی
ایرانی دارد که چشم رک می کنیم
و گوش دراز که
مبادا این نیز به
سرنوشت سندهای بر جای مانده بوی
نای گرفته بگذشته مان دچار نشود باشد این
سنگتراش تیاتری ما را نیز خدایش
رحمت کند .
گاهی فکر می کنم هنوز من
چشم بر نور نگشوده
بودم که تیاتر با تمام
اعوان و انصارش مرا در
اغوش جذبه و
علاقه خود کشید . هنوز بیش از انکه
دوست داشته باشم زنده بمانم دوست دارم
تیاتر
ببینم .
تا سنه
بعدی .....
-----------------------------------------------------------------
پی نوشت :
راستی مسبوق هستید که ما
بی سواد و پر
اغلاط پس دست بر آسمان
بلند کنید و از خدای زمین
بخواهید در ضمن انکه مرا
رحمت می کند سواد نیز عنایت کند .