راهی به رهایی

سلام 

من اینجام  همیشه  اینجام  اگر  خواستی  نگاهم کن

http://rahiberahai.com/

ایوان کلام  -  دار قالی


حرفهایم

زنجیرهای شدند

سترگ بر  پیشانی دهانم

که  زبانم را به  حبس  دهان محکوم کردند

 

و دیگر  چه  بگوید  این  بیچاره  زبان؟

واگویه هایش  را  یاوه می دانند

وقتی  طعم  عشق  را

بر  زبان بر

آماسیده ات  می نشانند

تو  بی تفاوت خواهی  گفت شما؟


اینک

تلخ تر از آنم

که  طعم  شیرین  بودن را

حس  مکنم

شاید  روزی

در  انبوهی  از مه و  خاک

لباس  رفتنم را

از  انبان  تنهای

و  بی  کسی

بر تن کنم

راستی  رویا هامان

در  پهنه گیتی

بر  سنگ  فرش حقیقت  گم  نشوند؟

 

همین

نوا بامدادی

 


----------------------------

پی نوشت : چند روزی هست  جای  را برای خودم دست و پا کرده ام  که بسیار  شبیه خودم هست .
خوشحال میشوم  آنجا  نیز  به من سر بزنید

www.rahiberahai.com

داستان گلاب و دارقالی و رادیو

میکوبم 
مغزم را گویا مدام در هاون می کوبم .
چند روزی هست  خبر دادند تو نیستی ،  چند روزی هست  خبر دادند درد فراغ آمده است .
مریضخانه ها پر شده است از تنهای .  آدمهای که تنهایند ، تنها .

غروب ظهر جمعه است ،  هیچ کس در را نمیزند ،  تنهای ، پشت در فریاد میزند،
و در، در آستانه نگاه من  ایستاده است .
تو همچنان نیستی  .....

روزهای بی غروبی نزدیک است  
گویا فرصت دلتنگی هم غنمیت شده است .
  در اقتصاد چیزی که بسیار اصل است و پر رنگ است کمیا بیست .
و در ایران چیزی که بسیار کمیاب است و پر رنگ است، ارزش است .
-
خیلی  طولانی شده 
نه  فیلمی هست که با اشتیاق برای دیدنش دوید 
و نه کتابی و روزنامه ای و ... تا با علاقه زیر بقل گرفت و رفت .
و نه حتی جای      که رفت .
------------------
چیزی در درونم جاریست
خیال باغ، مرا
به سمت  روشن رویش می کشاند
دم  بهار گرم شده است
گوی یا  خورشید  شبانه روز
کار میکند .
من عریان در صف لقمه ای  ایستاده ام

روزی دو بار بستنی میخورم
و این لذت را برای تنم تکرار میکنم
فقر در درونم بی داد میکند
و چشمهایم را
لذت  به زنجیر کشیده است
واقعیت این است
آفتاب بر سنگها می تابد .
همین
نوا بامدادی .
------------------

روز مادر است
و من
سر هر چهار راه
گل میخرم و
چهار را بعد
میبخشم
مادران زیادی را میشناسم
که به فرزند، بیشتر از گل علاقه مندند
به هر کسی چیزی را که میخواهد میبخشم

به  خیابان ها، عبور
به چشمها ، خواب
و
 به تو مادرم
سهمی از تنهایم را

شاید دوباره داستان گلاب و دارقالی و رادیو را تعریف کنی
همین
نوا بامدادی
--------------------------------
پی نوشت :  باور کنید خبری نیست .  دنیا و موفقیت و سعادت و خوشبختی را رها کنید و محبت کنید . روز مادر است ، خدا را چه دیدی شاید چند روز بعد تولد عزیزی باشد یا ....  

جاده ایستاده تا تو عبور کنی !

- زندگیم را آزادی پر کردست
  تو ای کلاغ شوم سفید
  خبرت از حصار هست

 - برای درد بودن ،  کرانه بسیار است
  یاد داری
  خبرت هست کنون
  دریا در تلاتم و طغیان است

 - من و قرار و آسایش
   در این مُلک هم آغوشیم

 - تو ای کلاغ  شوم  سفید
  برایم از حادثه و مرگ و زجر و تنهای
  خبر داری ؟

- برای من خسته از خوشبختی
  شده نیم دانگ
  با صدای مرده ، زیر الوارِ ...... (اینجا جای کلمه ای کوچک اما بسیار عمیق خالیست کلمه ای که باید ننوشت)
  می خوانی .
  همین
  نوا بامدادی
-------
نمیدونم تا حالا  رانندگی  کردیت یا نه ، نمیدونم تا حالا  تو جاده های خلوت از آیینه به عقب  به جاده پشت سر دقت کردیت یا نه ،،،
جاده پشت سر و خطهای ممتد آن  بوی مرگ و نیستی  میده  و جاده پیش رو و خطهای ممتد هنوز پا نخورده  بو و طعم زندگی .  حالا  نمیدونم  چقدر با حرفم موافقید ؟!!!
تمام فلسفه  زندگی  عبور است عبوری  بی بازگشت بی حتی درنگی برای جبران  اگر  بدانیم لحظه ای نمیشود برگشت برای رفتار اکنون اندکی درنگ خواهیم کرد اندکی  تا مبادا دلی بشکند  آبی متلاتم شود و قلبی از تپش باز ایستد . من هم  چند روزی را عبور کردم  تا شاید بتوانم بگویم چند روزی را زندگی کردم .
با تمام بچه های  اکتیو و بسیار خوش لباس دالان های  سی وسی پل قدم  زدم ، سیگار کشیدم  و ریه هایم را از ضربان زندگی پر کردم . درود فرستادم به تمام دختر پسرهای که نه برای  سی و سه پل که برای یکدیگر آنجا  آمده بودند و عبور کردم . زیر دروازه قرآن چند سرنگ  استفاده شده  یافتم  برای خودم مشقی نوشتم که یادم نرود بعد سیگار  سرنگ هم هست .  خون خوبی درون سرنگ میجوشید گویا روزهای خوبی را سپری کرده بود .
ورود ما مصادف شد با روز جهانی  شیراز  روزی که شیراز را هیچ خبری نبود  گویا روزهای بین المللی برای انسان های بین المللی است . و ما که خدا بدور هیچ بند اتصالی با غرب و شرق نداریم .
اینجا تاریکی و روشنی پنهان است  نمیدانم بگویم روز به  روشنی میرفت یا تیرگی یا شب بود که نقاب پس میزد یا چهره میپوشاند ، که بر  آستانه دربی با ایوان های از کلماتی از عشق ایستاده  بودیم .

ساقی به جام عدل بده باده ،تا گدا                    غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

از آستانه به سختی عبور کردم  هجوم مردم بود نقشهای که پیر مغان را یادبود .  فضای  دلچسبی  بود  آنقدر دلچسب که گاهی باید .....  .

میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست       تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

در دو دو چشمام  میان این همه نقش و گل و ایوان و انسان  خیالم  هیچ  جا  آروم نبود  انگار میباید یکی  میبود .
تا تونستم  با چشمهام عکس گرفتم از حافظ  گویا  تمام  منش کلماتش و تمام خمره هیا شرابش را یکجا بر مزارش جا  گذاشته بود و رفته بود ،  معشوقش بود و خمره های پر که گویا برای هر مست از راه رسیده ای جرعه ای هوشیاری میبخشید .
از  حافظ و شیراز حرفها دارم، برای کوتاهی کلام افسار  گسیخته ام  همینجا میگویم همین .
--------------------------------------------
پی نوشت : استاد اخلاق را در بی اخلاق ترین نقطه شهر شیراز میتوانستی بیابی  ،  گویا هنوز دنیا همان دنیاست اکنون نیز استاد اخلاق در بی اخلاق ترین مکان است هر چند استاد اخلاق کنونی فقط عنوان یدک میشکد .
سعدی  غریب بود .
راستی معذرت بابت قالب وبلاگ نمیدونم چه اتفاقی واسش افتاده

آسمان کجاست ؟


منقار  آزادی  را به دار کشیدند
شنیدی آن نفس آخر را
حصار وطن بلند تر شد
دیدی بی قراری آجر را
 از قرار گرفتن ،  
ما حرفهایمان را چونان نفسهای   رسایمان 
برای یک روز آفتابی 
حبس کردیم .
دیدی آفتاب بر نیامد
حتی یک روز ،
کلمات را بادبادک کردیم و
به آسمان فرستادیم
(دیدی بادبادکمان را توقیف کردند )
و تو چه میدانی 
آسمان کجاست ؟

دستانم  آه  دستانم ، اگر بگویی  توان نداری
من باز هم مشت میکنمت
 میکوبمت

زبانم آه زبانم ، اگر  خشک باشی
چونان چوبی میان آتش میگذارمت
تا فریاد زنی

دلکم  آه دلکم ، اگر سنگ شوی
انسانیت را پتک میکنم
تو را خاک میکنم  چونان  تلی
تا تلنبار نشود رویش سبزه درون سنگ

تفنگم  آه تفنگم ، اگر قلبت از  سرب  تهی باشد   
من استخوانم را گلوله میکنم
تمام خانه های خشابت را، درد جا میزنم
تمام این حصار را
 فرو
آن ستونک چوبکک های دار را
فرو
فرمان بکش را، درون ذهن  تو
فرو
دیوار های شهرم را
مرده باد، زنده باد ها را
خیال نبودن تو را
در این شب بی صبح
 را
فرو
 خواهم ریخت
...
ای در وطن خویش غریب
نگذار  پایت روی صندلی بلغزد
بگذار این بار پاهایت
جای زبانت،
زبونی جلاد را فریاد کشد
همین
نوا بامدادی

اگر مرا دیدی ، یکباره نبوس

ردای  دیگری  از  تنم  افتاد
پنجه  پنجه  در  خاک میکشم  و جز ء  جزء  تنم  را از  میانش  به در می آورم .
فریاد میکشم  آی  رها  کن  ، تو  این همه  داری  ،  این  یک مشت را رها کن
و  زمین ؛ خاک  مرا  رها  نمیکند
-
آری  برادر  تنم  میان  این  کویر  ، چونان سرابی ،  نقش دلبستگی به تو را بازی میکند.
تو فریب نخور  به  راهت  ادامه بده 
اینجا  زمین  است و راه تو  آسمان 
رها کن این بن بست لعنتی  که  انبار حرفهای  تو خالی  و ادم های  تو خالی  و  مملو از سرابهای  هزار رنگ است .
رها کن خواهر
بگذار  بدانم  تو نیز  همان برادر من هستی ،   بگذار  نگاهم  بیش از حد تو را بکاود،  بگذار  تو نیز  چونان  سراب های  دیگر  مرا  لبریز از  تهی  کنی . آنگاه  که  فهمیدم  تو  چه کس  هستی 
بیشتر  دوستت خواهم داشت .
ای  خواهرم   میخواهم  ذهنم را از  عبور تو پر  کنم  .
میخواهم  هماره  بی  تو با تو باشم  ،  یعنی  از  بود و نبودت  باکم  نباشد   اما  چه  میگویم  تو  که  میروی  انبان ذهنم خالیست  و  تنم برای   چرخواندن زبانم  هیچ  سوختی  را جز تو نمیسوزاند .

آه  ای آبهای برکه های راکد گندیده شده  آیا  خبری از دریای  راکد درون من دارید ؟

چرا  دیگر  هیچ  فرزندی  در این دیار  نشان از پدر و مادرانشان نمیگیرند ؟ 

چرا  تمام  این  کتابچه ها  نام  مرجع خود را فراموش کرده اند .؟

من  انسانم  و  تو  کلمه 
  یک  روز  برفی  بود  زندگی را  رنگ  سیاه هم آغوشی  زدیم و  تن  به  یکدیگر  سپردیم .
 هنوز  لهن  صدای ت گوشم را  احاطه کرده است ؛  
بخوان مرا      بخوان مرا

من  آن  روز  نمیدانستم  بعد ها که  تن از  حجاب رهانیدی  فهمیدم  تو خواهری
و  بارور میشوی
اگر بخوانمت، بنویسمت و صورتهای متفاوتی  از تو را روی کاغذ ترسیم کنم .

-
اگر  بگویم  امروز  باران  زد
باور میکنی
یا نه
میروی با چتر برمیگردی  !!!
-
شاید تب تند 
دوریت  از یاد گونه هایم برود
چونان گردی از دل  کویر

گونه هایم آنقدر
از لبانت دور بوده است
بی شباهت با زمینی
ترک دار
هر روز  هر روز
تمرین خشک شدن میکند .
اگر  مرا دیدی
یکباره     نبوس
بگذار  خنکای  نفست
گونه هایم را احاطه کند .
همین
-
پ ن :  چند روزی  بود من و کلمه  از  هم  جدا  شده بودیم  ،  اما  اکنون  فکر  میکنم  روزهای  وصل  نزدیک است و بزودی  طرحی  از  یک  ماه عسل  برای  زندگی  دوباره  میشکیم .

کلمه  - زندگی -

موسیقی 
تنها هجای ،باقی مانده
از کلمه   - زندگی -
من است !

روزی در کنار همین
آبی دریا
او را خواهم نواخت

پنجه بر تمام سر تیترها  می کشم
سیقل می دهم
آرام آرام
زخمه های تنم را  ،
با تمام حرف های خفته  درونم
این هجای  واپسین را
خواهم نواخت

آن روز را بار ها و بار ها
تجسم کرده ام
 ساحل من 
دریای  تو را فتح خواهد کرد .
همین
نوا بامدادی

---------
پ ن : شاید این خاصیت  نوشتار من باشد که خوانده میشود اما  فهمیده نمیشود .
دوستانم بارها به من گفته اند که روان تر بنویس و من نمیدانم  چرا نمیتوانم کلمات خفته را جور دیگری بیدار کنم .
همه کلمات من خواب زده اند .

و  من  این  سال  را  با  پایان  آغاز  می  کنم پس  -همین-

در حوالی بهار میان سبز شدن این همه سبز،  دل گرفتن هم قصه ای دارد شنیدنی ، هر چند من از بیانش بی زارم و بس که  گفته ام درد را، درد نیز چونان بسیاری از واژه های خوب دیگر، چونان عدالت ، شکوه خویش را از دست داده است .
داشتم از سبزه  هفت سین میگفتم  یادم نرود امسال  ، سیب سبز هم  نایاب شده بود .
این نوشته تنها نوشه من است که هیچ موضوعی ندارد  و قرارش این نیست که حرفی بزند یا چیزی را بزرگ یا کوچک کند .
این نوشته چیزیست که خلوت مرا پر خواهد کرد و تو را هر که هستی و هر جا هستی به کنج اتاقک  من خواهد کشاند .
به حرفها و همچنین ماهیت آنها دل نبند  به کلمات  یک  یه یک نگاه کن، آنها را از درون جملات پوک بیرون بیاور، تا هر کدام قیمتی یابند . اوضاع همیشه اینگونه نخواهد ماند .
هر چند پول نداری اما میتوانی  دماغت را پهن کنی روی شیشه ویترین این کتابهای تو خالی و تنها حسرت بخوری  ای کاش کتابی که دوست داری میبود  پولت به اندازه اش میبود  و دلت برای خواندن همه آنها  خوش بود .من که دماغم را از بس چسبانده ام پهن شده است .
در این نوشتار بی قرار و مدار ، دوست دارم دلیل همین گفتن هایم را برایت ای دوست بازگو کنم ، تا بدانی  انتهای هر چیز، همین ، خواهد بود .
**
همیشه  آغاز   شروع  پایانیست
و  من  این  سال  را  با  پایان 
آغاز  می  کنم
پس  همین
و  این
نشانیست برای کسانی
 که  بیش از این می طلبند
و  معنای  دارد  به مانند
دیگر گونه کلامات
و  این  یعنی  نه  آن
و  نه این

هم  این

گاهی  باید ایستاد و  نگاه  کرد  همین
گاهی  باید  حرف  زد  و سکوت  نکرد  همین
گاهی  نیز   باید  آرام  آرام
کنار  برکه ایستاده  مرد
همین
گاهی  نیز  نشست و
 گوشه  خراب آبادی
زخم  خورده  زنده  ماند
همین
این  است  که  باید
 قبل آنکه
 زندگی  مهر
 همین
 زند
خود  پایان  خود  را
  همین
 دهی

همین
**
در جای در نوشته های دکتر بود گویا ترجمه ای از قران   و نثر شیوای دکتر
بمیرید قبل از آنکه بمیرید .
-
قرار چیز دیگری بود گویا به همین کشید  ، گفتم  دست خودم نیست نوشتار هر سوی میرود .  بگذار به نقل از شازده کوچولوی درون هر کدام ما ، هر کجا میخواهد، قلم ، برود ، مگر کجا میتواند برود .
لحظه تولد است  . زمزه ها فریاد شده اند و درد ها سر باز کرده اند . 
شیپورهای جستن دوباره از بلندای بلند ترین مناره های سر انگشت های ذهن تک تک مان به صدا در آمده است . گوشهایتان را اندکی نه بیشتر از اندکی ، رک کنید ، فریادی از انتهای این روزمرگی های مکرر مرا ، تو را ، نوید میدهد .
گویا این کوچه ، جای میان باغی،  پر شکوفه ،  پر سبزه  ، خود را گم خواهد کرد .  همیشه به سراب معتقد بودم  ای کاش پیش از انکه گم شوم یک سراب دیگر می دیدم و شاید بار دیگر عاشق و شاید این بار لبی تر میکردم . اما گویا قرار این بود
با اولین سراب شیفته بیابانی شدم که هیچ چیزش برایم آشنا نبود و تن به گردابی دادم که گویا هیچ دستی هیچ  لنگری هیچ ... مرا سوی ساحل قرار نخواهد کشاند  .
اینجا  جایست که من بسیار زیاد است و تو بسیار کم .
فریاد بسیار شنیده میشود و فریاد رس کم
اینجا درد را نمک میپاشند و  زخم را زخمی میکنند . اینجا  برای  من  ساخته شده است  جای که درون را باید برای نمایاندن  تعریف کرد .
و تو  دوست خوبم خوب میدانی ، تعریف خود، چه زجری دارد و اینکه بگوی  برای چه آمده ای و چکار میکنی و در آخر کدام بیابان کدام سراب تو را سیراب میکند چقدر دردناک است .
من در اینجایم.
اینجا ساعتها چند شبی هست یک ساعت به صبح نزدیکتر شده اند . همین ساعتهای لعنتی که نمیگذارند بخوابی  . من هر شب  نمیخوابم چند سالی هست هر شب نمیخوابم  میترسم بخوابم ساعت دیر شود تو نباشی من راه را گم کنم .
چند سالی هست با تو آشنا شده ام . جای پای تو  هنوز تازه است . اگر بخوابم این شنان بیابان رد پای تو را از خیال من میبرند و من میمانم و بیابانی بی هیچ سرابی بی هیچ امیدکی حتی تنها دلخوشی هم از دست میرود . من سالهاست میدانم دلخوشی با توست .
امسال گاهواره را تکان نمیدهم  میخواهم بگذارم کودکم  گریه کند  تا دایه بهار بر بالینش آید او را در آغوش گیرد وفضای  روزمرگیم را با قلموی سبز  خود رنگ عشق زند .
اگر رد پای تو را  این شنهای لعنتی  از چشمهای من نروبند من نیز سبز میشوم  با بهار
همین
 

برگ های باکره

- چونان غنچه ای که بال بگشاید
برای فتح عِطر تو
- چونان مسیحی که نسیم بخشد
به برگ های باکره
- چونان قلبی از عشق
که آسمان را گونه
و تن را لب
برای بوسه های پی یا پی کند
- چونان ماه که خلوت هفت سین دلت را
با سور
هزار سین کند
- من عی ید را
چونان قاصدکی
یا
چونان بارانی      آرام آرام
بر تو
مژده  می دهم
مژدگانی  من
میتواند بوسه ای باشد
میتواند  دستی بر آمده از آستین خشم ،
حال
 این تو
این عی ید
این من

همین
نوا بامدادی
-------------------------------------------------
پ ن یک:  این عید نیست  عی ید است .
پ ن  دو:  باد بادکم  رویایم را تاب نیاورد، از  باد بازی  خسته شد و نا گهان،
بر زمین عاشق ، ماند و ماند و ماند .

تا سانس بعد زیستن ،،، خدا بزرگ است .

برای پرواز  بال های  بهانه اند

خود را به پهن گستر عمق دره رها کن

آنجا جای میان زمین و آسمان

دل تیمار می کنند

ای  رام  گشته  به  پنجه اوستاد

رم کن

تا  واکنی  تبار خویش  زمنیت

ز  من شدن

تا  بهر  بودن مدام

شهنه را رها کنی

تا  سانس  بعد  زیستن

خدا بزرگ است

همین
---------------

به  سادگی  لبخندیست

رویدن

باید جنم سبز  شدن را بر  پیشانی

عرق ریزان

داشته  باشی

مارک بهارین  بر

هر  برق  دیده ای

نقش ضخیم در هم  تنیده گل کردن نمی آفریند

با  بوته های  صبح 
بر  کناره  پنجره های

آفتابین  روزانه ،

لبخندی

همیشه منظره دار باش

 

همین

نوا بامدادی

پ ن : سال بعد آبستن حوادثی خواهد بود که با خط درشت در تاریخ نوشته خواهند شد . این را نه من میگویم نه خوابهایم ،،،  چشمهایم  به انتظارشان نشسته است . چشمهایم .

صندلی های خالی این سینمای لعنتی

یا حنان
سال  یک هزارو سیصد و هشتادو سه
درست پنج سال قبل
به رنگ ارغوان

یکباره  دوستی  را دیدم  کنار  همین  خیابان های  که  هر  روز  بی تفاوت  از آنها عبور میکنم و  از  میان این  همه  انسان  که  هر  روز  بی تفاوت از کنارشان عبور ...
لابلای  حرفهایمان  چشم اندازی  نمایان  شد  نه  از این چشم انداز های  بیست ساله  نه  از این چشم اندازهای  نایاب  ، بل کم یاب  دل هر دومان  خیره ماند  .  گاهی  یاد  سینما  دلها  را  بی  پرده  میکند  .  قرار بر قرار شد و  امید بسته شد برای  دیدار چند ساعت بعد .  من  کمی دیر تر رسیدم  بی تفاوتیم  نسبت  به  انسان ها  کمتر شده بود  یادشان بودم  و دلم  برای  هر دومان  میسوخت  هم  خودم  هم انسانها .  ردیف  صندلی ما  جای  میان  سینما بود و  این  گاهی  از این  فیلم هم  برایم  جالب تر بود یعنی  فیلمی  اکران  شده است که من را به  این انبوه صندلی های خالی  کشانده است .
نمی دانم  فریب  حاتمی کیا رو خوردم یا فرخ نژاد یا   انبوه خاک نشسته بر فیلم   هر  چه  بود  فریب قشنگی  بود .
راز،  رمز،  حریم،  پرده  ، انسان و مناقشه  امنیت
دیالکتیک  امنیت و انسانیت  روند سیال و زنده  تمام سکانسهای  فیلم  کهنه ساخت و تازه اکران شده  حاتمی کیا بود .  به  رنگ  ارغوان  چنگ بر نقطه حساس  از گرداب جامعه شناسی و رفتار شناسی حاکمیت و مردم ایران کشیده بود که  خوب  میتواند  نقاب را از چهره  زشت و نکبت بار گاه و بی گاه  نهاد های امنیتی  بردارد .
برای دفاع و حفظ ارزشهای  انسانی   باید یک به یک ارزشهای انسانی  دیگری را جلوی چشمهای نسلهای  آینده  ذبح کنیم و  خیال میکنیم  این خون  همان  آب حیات بخش است . به  رنک  ارغوان  نشان داد که این آهکیست که  نه تنها جسم که روح نسلهای بعد از این را دچار  ضعف و شکست و خشکی میکند .

ای کاش اگر  باغبانی نمیدانیم   درخت نمیکاشتیم .

رستوران  ده ستاره بلوط و آزادگی درخت بلوط هر دو شاهد  بودند که چگونه  انسانیت و دین و بسیاری دیگر از داشته های ارزشمند بشری  زیر پای  جمود و بسته نگری  له شدند .  هرگز هرگز هرگز  از یاد نخواهم برد سکانسی را که  شهاب  هشت  برای  خواسته خود و در لباس و قالب یک مامور از پسرک دوست  ارغوان سوالهای میپرسید مبنی بر اینکه ایا با ارغوان رابطه داشته ای یا نه یا ایا به او دست زده یا نه  . چیزی که  اصلا ربطی به ماموریت او نداشت یا  دوربین های و میکروفن های متعددی که برای زیر نظر قرار دادن دختر در تمام نقاط اتاق کوچک او قرار  داده بود .
اینها همان  حریم خصوصیست  و دریدن آن  یعنی  دریدن انسان .
باید تحسین کرد بازی جذاب و  صادقانه  فرخ نژاد(هوشنگ ستاری = بهزاد) و نکوهش کرد انتخاب کوروش تهامی       (محسن یوسفی) را برای  نقشی که هیچ دلبستگی حسی و چهره ای با چهره و حس او نداشت . بازیگرانی بودند که بهتر میتوانستند این نقش را اجرا کنند .
و نیز  میتوان نکوهش کرد  جریان و فضای دانشگاه را که  مگر  یک جا آن هم در جای میان جنگل  اینگونه بتوان دانشجویان یک دانشگاه را در یک کافه رستوران جمع کرد و زد و خندیدو ...   .  تا جای که  من دیده ام اینجا ایران است  صدای ج.ا.ا.

بلوط خانم  حرف  بسیار سنگینی زد : اما اینجا یه فرق عمده با شهر داره ، اینجا  دین و ایمان هنوز فراموش نشده .
خطاب  این دیالوگ به کسی بود که برای  دفاع  از همین ارزشهای فراموش شده شهر  به روستا  اومده بود .
نگاه مامور به دنیا از  روی  دسکتاب نوت بوکش مشخص بود   قبرستانی مملو از قبرهای خالی  بی سکنه  و هر  روز این نگاه  عوض  شد  هر  روز به زندگی بیشتر  نزدیک شد و فضای  پوشیده و جزمی اطراف را هر  روز بیشتر روشن کرد . تا جای  که عکس  دخترک ارغوان  بر  صفحه دسکتابش نشست .
این  روحیه  و تغییر  هر  روز  از  میان گزارشات شهاب هشت پیدا  بود   
ابتدا  هو الحق   و بعد هو القادر   هو العادل و  تا جای که  در گزارش اخر  هوالحبیب   جای  که گیاهدانه  امید رویید و زندگی و سبزی جای  نفرت و مرگ و تیرگی  را گرفت. من  به  شدت موافقم و برای این حس  حاتمی کیا  را تایید میکنم  که  انسانی که ذاتش  درست است  با  نشانه ای  و رمزی  باز میگردد  و  شهاب  هشت  باز گشت  با نشانه ای و رمزی  از  حیات .  او  صادق  بود با تمام کار های کرده و نکرده اش صادق  بود  
هم در جای  که  ارغوان  هویت او را شناخت  و از شهاب هشت و نه هوشنگ ستاری  پرسید حال که شما میخواهید پدرم  را بکشید چه  کنم ؟  و  این بار بهزاد نه شهاب هشت  گفت : تمام تلاشم را میکردم تا پدر به دیدارم نیاید تا گیر نیوفتد .
و باز در جای دیگر هنگامی که مافوقش فهمید  که او احساسش بر رفتارش غلبه کرده از او پرسید با مامور جا زده و خطا کاری چون شهاب هشت چه کنم ؟   و  بهزاد همان شهاب هشت خطا کار گفت : حذفش میکردم .
این دو نگاه  زنده، سیال و شیرین  به موقعیت های سخت زندگیست و او از هر دو سربلند بیرون آمد چون بزرگترین ارزش انسانی و دینی را که همان صداقت است پاسداشت. حال  نمیدانم چگونه و چطور این انسانهای  که توان   قلیان عشق را درون سینه های ستبرشان دارند چگونه میتوانند آنقدر منفور باشند که به کوچکترین زوایای زندگی یک دختر سر کشی کنند .
تاملات بی حساب و کتاب ذهن من بسیار  زوایای  شیرین در این فیلم دید  اما  بزرگان گویند هر  راست نباید گفت هر راست نشاید گفت .
درخت  میعادگاه و معبد تمام  ما  سر خوردگان تاریخ است   آنجاست که  باید برای  متراژ انسانیت به جای  شمع و دستمال سبز و قفل  ، نقاله و گونیا با خود برد و  عقل را  اندازه زد نه  لطف خدای  و کرم انسانی  را .
در باره این فیلم  بیشتر از این میتوان نوشت  اما باور کنید  با مقوله امنیت  بیش از این نمیشود ور رفت .
بلوط  اسم رمز این فیلم است  و  تو تمام تلاشت را کن تا چون بلوط باشی نه  چونان   صندلی های خالی این سینمای  لعنتی .
همین
---------------------------------
پ ن  :  یک هفته ای هست  ایمیلم هک  شده و ارتباطم با بهترین دوستانم  قطع .  علت را خودم هم نمیدانم  و اینکه  به توصیه دوستی در  شمال  بدانجا  رفتم و سه  روز را در شمال گذراندم جای میان  درخت . از آنجا  خواهم  گفت . همین

عشق به دیاری دیگر کوچیدست


باغ  بی برگی

برگ دارد

اگر باد نیاید

                                                             نوا بامدای                                            

چند وقتی هست  به  مطالعه  اشعار  هایکو  ژاپنی  رو آوردم    و کتاب هایکو شعر ژاپنی از آغاز تا امروز  برگردان  احمد شاملو –ع پاشایی

  کنار  بالشم  همبسترم  شده است .  همسر  خوبیست  هر روز  مرا  تا  جای  میبرد و یکباره  رها  میکند  چونان  سنگدانه ای  که  کودکی  آن

را اوریب  بر روی آب  میزند و جای  رها  میشود  به  اعماق  میرود .


شعر  هایکو  چیزی  بی شبیه و نزدیک به دوبیتی  خودمان هست    مطلبی  را کوتاه  تصویری و مملو  از استعاره  بیان  میکند و سعی  در 

ساده سازی زبان دارد.  نگاهش  سادست اما  گویا  فرسنگها دورتر وارونه تر و ژرفتر را میبیند .


شعر  چند هجای  یا همان  هایکو  سیطره کامل اشیاأ و فضا بر متن است   توصیفی است  ساده  از  یک  لیوان آب  که  نمیریزد .

یک لیوان آب


        
          که نمیریزد .  


اینجا  از این کلام  سادست که  هایکو  سر  از خاک  در  می آورد.


هایکو  گیاه تازه ایست که  من  ذهنم  را  با آن شروع به آبیاری کرده ام .


یک روز زمستانی :


یخ زده بر گرده اسب


سایه یی.

                   
   
باشو  (هایکو ژاپنی )



تمام  زیبای  هایکو  در این است  که  شاعر  کنار توست  گاهی  در  دل  میز  نشسته  فنجان چای  را سر  میکشد گاهی  کنار  پنجره  شمعیست 

خاموش  میشود بهره  دلداری  بی قرار


در پس هیچ دریچه یی


شعله ی  شمعی  نمی جنبد


عشق به دیاری دیگر کوچیدست .

  
                
                   تای گی


هایکو  را  باید  از  پنجره  همیشه  فراخ و  لبریز از  پرده   ذن دید .

ذن  در  زبان و چشم  هایکو  همان حالت خاص  جان است که ما را با دیگر اجزائ طبیعت یکی  میکند .


جنبه های  .  رگه های  عرفانی  شعر  هایکو  ناشی  از همین  بستر  همراه شده ذن است .


جای  حرف  زیبای  نوشته  بود و من  وقتی  خواندم  گوی  شنیده ام  و گوی  پیش از این میدانسته ام لکن  برای  شما نیز  بازگو  میکنم  شاید

شما نیز  تا کنون  میدانسته ایت و به روی خود نمی آوردیت .


هدف در این شعر زیبای نیست  بل به سادگی تمام به ما چیزی را نشان میدهد  که خود همیشه میدانسته ایم ، بی اینکه بدانیم که میدانیم ، و ما را

بدین حقیقت آشنا میکند که تا زنده ایم  گوی  شاعریم .

و حال  خودم  که  گوی  میان این  همه  سادگی  گم  شده ام  .

من  نوشته های  بیشماری دارم  که  وقتی میخوانم  فرسنگها  با خودم دورند   و


این نوشته ها  بخشی  از  آنهاست :
-------------

پاسبان

دزد را صدا زد


دزد ایستاد


پاسبان گفت :


دستهایت


و دزد  دستهایش را آورد


و خودش رفت !!!


همین

----------
پنهان بودم

نمیدانم


پشت برگ بود


یا


پشت پلکهای چشمهای تو


اما


پنهان بودم


از چشمهای تو


همین

--------------

یک بوف


وقتی میخوابد


که تو


گمان کنی


بیدار است !!!


و من


اینگونه بودم


برای تو ...


همین

----------------

اگر باد باران


مرا زخمی کند


هیچ باکم نیست  !


اما  با سنگدانه های


پرتاپ شده


چشمهایت


چه کنم  ؟!؟


همین

---------------

نوا بامدادی

آدمک شنی آب شد !


   بادبادک  اول    پر     واز 

  
باد بادک  دوم    پر     واز


  
باد بادک سوم    ....     ....

 
کودک  دل واپس

 
دل  هنوز  در  تب  آخر

 شب سپيد  مثل  شب آخر

 
ساحل  قرار 


 
بلم  وصل

 
منتظر   در  شن

با یک پیاله دریا 

بساطی  از آرزوها را بدرقه میکردم

تا که زود باز آیند

 
و

 
بلم  هنوز  براي  پارو  زدن

 
يکنفر کم داشت

 
گويا  هنوز  باد بادک  سوم  برای  پريدن 


 
يک بهانه  ساده

حضور  تو را کم داشت


 
نخ  دلم

 
از  بند  قرره  اينجا

 
رها  شده بود

 
هنوز  تا انجا  

کنار  تو

 
چند  دور

 
پيچيدن

 
کم داشت

خوب ميدانم 

هنوز هر  روز آدمک شنی میسازی

تا بگوی هنوز آدم هست

 
اما بدان

 
بادبادک  دل من  براي  رسيدن

 
به  اوج 

چند دوری تابیدن

 
اندکی  بند

 
کم اکی

 
از  دوست داشتند

 
نگاهت

 
بوسه ات

 
کم داشت


همين

نوا بامدادی

-------------------------------------------
پ ن : یک  روز  آمدی

بند دلم  برید                    باد بادک سوم پرید

آدمک شنی آب شد .

من او را خیس  برای آغوشم  میخواهم


تاکسی مستقیم

    هی تاکسی سر چهار
راه پیش رو
کسی مرا بی چتر انتظار میکشد   .
     آه لعنت به روز بی باران
لعنت به تاکسی های روز بارانی
پیاده میدوم
سخت دلم شور است
میدوم سخت دلم ...
های خدا کند تا وقتی من میرسم باشد
باران باشد
خیس باشد
من او را خیس برای آغوشم میخواهم
خدا کند آغوشم برای خیسی او
چتر باشد


اه اری تو را ....

تو را چونان وازه ای فرو خورده در تمام بغض هایم گریه میکنم

باران میشوم


آغوشت را


آغوشم را


دریا میکنم


من را


تو را


غرق میکنم


و تنم را از تو


تنت را از من سیراب میکنم


سیراب میکنم


---

به سبزی چراغ که رسیدی!

سر چهار راه منتظرم
!

نشانی هم این که بی چترم و خیس انتظارت
!!

همین

نوا بامدادی





برای عباس کوه کن که شیرین را بر ذهن من حک کرد  !






تنوره  داغی  بود 
نان  که چه  عرض کنم    انسانی را  در  خود  پخته  میکرد .
همگان  نشسته  بودند و  رنگ  را به  رخسارشان  نشانده 
تب  تند  سکوت    بر  لب داشتند
گویا  تمام  سکوت   برای  خودشان بود تا  صدای  خودشان  را  خوب  بشنوند .
قلب  این  تصویرهای  مشبک زیبا  همان  چیزیست که   امتی  را  به  وجد میارد و میمیراند .  تصاویری  از  شیرینهای  ایرانی  که  سالهاست  فرهاد های فقیر و بی  تخت  را  به اتاقهای  مملو  از  پوسترهایشان  کشانده است .
اینها همان  نوبرکانه  سالهای  پر  تصویر ایرانند  که  دستهای  خواهشناک و جسور  هوس  از هر  رخت و لباسی  سویشان
دراز  میشود .
و اینان  خود  محبوبان بی  عشقند و  معشوقکان  سرد و بی  روح .
اینان  تمام  بازیگران زن ایرانند .

و  چه  شیرین بود دیدن  فرهاد  از  چشمهای  این  همه  شیرین 
آنجای  که  گریه  میکردن  بر  مزار  فرهاد  کوه کن  و آنجا  که  میگریستند از  برای  تنهای  خویش
وچه  شادمان  بودند  وقتی  خسرو    سوار  بر اسب  بسوی  شیرین می تاخت.

این  فیلم  تجسم تازه   یک مجسمه  بی قاب  از خسرو – شیرین- فرهاد است .

آنجا  که  رقابت  عشق آغاز  میشود و  تلاتم  دریای  ذهن  را  احاطه میکند و  سنگ  بر  سنگ  بند نمیشود .
میتوان  فاصله  را  عبور  کرد   میتوان  زمین را  بر  آسمان  یا آسمان  را بر زمین  سوار  کرد  گوی  که  اسب و سوار را  بر انسان   اما نمیتوان  بی  عشق  بر  دل سنگ  تصویر  یک رویا کشید .
بیستون  نقشه اراده  من و توست که  اینچنین  زیر  بار  روزمرگی  دارد  نقش میبازد .
صحنه های  بکر  در این  نمایش  چهره ها کم نیست  جای  که  بی گمان  تماشاگر و بازیگر  هر  دو  نظاره گر یک روایتند .
آری  برای  این  چهره ها  داستانکی  از یک  داستان  به  وسعت  تمام  روزهای زمین  در حال روایت است .

* به تاخت میرویم  ،،، نه تا خود عشق ،،، تا همسایگی عشق ،،،  تا آفتاب بر من و خسرو یکسان بتابد !!! *
--- شیرین  مرا  بسوی  خود بخوان  از  وادی  مرگ
این  لهن   صدا  گوی از  پس  تاریخ  می آید   از  جای  میان  تبهای  شبهای  بیماری  من و تو
--- آری   فرهاد  چه  خوش  شیرین  نواخت  :    با  تو  عاشقی  هم مرد .

گردابیست  این  جهون  که  هرچی  سکون  را  خواهی  منجلاب تو  از  سر  میگذرد . 
آبهای  این  باتلاق  تموز   وسعت  بی شمار  انسان  دارد .

این  فیلم  صحنه  گردان  یک  روایت  روشن است  جای  به  تاریخ  میتازد جای  به  حال   جای  به  هیچ .
  این  فیلم  وصیتنامه انسانی    یک  قوم است  یک  تاریخ  برای  آینده
جای  که برای  همگان  ما  پرونده ای  از  گذشته  باز  میکند  جای  که  پرونده ها  پوستینی  شده اند  برای  زیر انداز  جانورانی  کوچک  .

***
 من این سرزمین را پشت پلکهای خود نگاهبان بودم . چشم که فرو بندم  چون اشک  می غلتد روی دامان تو .
روزگاری بساز بهتر از این روز
باج از دروازه بردار و خراج از دهقان
امن عیش این سرزمین فراهم کن ،
آنسان که باز و تیهو خویشاوند شوند  و
گرگ و میش از یک چشمه آب بنوشند .

شیرینم  ما این جهان به ویرانی کشانده ایم
بر توست که آبادش کنی

***
خرد من وتو همان  شیرینهای  این  ملک است  که  رویای  به  وسعت معنای  این  جمله ها دارد .  
باید تحقق  داد و برایش  گردابه های  خون  نثار  کرد .
من  بر  تکیه  رحمانیان  بر نثر  زیبای  این  نمایشنامه  سینمای  ایمان دارم  گوی  در  تمام  نقاط کلمات  رد پای دارد .



و  بر این  اعتراف  میکنم  که  شیرینم  کجای  که  عباس کیارستمی تو  را  قشنگتر  عاشق  شد و  زیبا تر چهره تو را بر  پهنای ذهن ما  حک کرد .

** عمری گذشت تا دریافتم  عشق دستمال کهنه ای نیست برای پاک کردن کفش مردان   خسرو مریم را برگزید  در بازی سیاست و معشوقی طلب میکند در کنج برج  تنهایش

بنویس شیرین عاشق است   نه دستنبوی  نوبرانه شبهای بی قراری

نه  ننویس
               بنویس  نه  !!!

همین و بس .**

کهنه  غبار  ذهنم  را  روفت .   دلم  را  از  صافی  نگاه  چندین منظره  بکر عبور داد   و  مرا  به  ضربی و زبری  جهان دیده کرد .
اری  کیارستمی  را  میتوان  بهترین دانست اما  باید  به  بهترین  بهترین ها  ایمان داشت .
و من  هنوز  مومن  اویم .
همین
---------------------------------------------------------------------
پی نوشت :  فیلم شیرین اثر عباس کیارستمی را  هرگز نبینید
.
 

م ح م خ



یکی چنین گفت
:

در آستانه بود
جای میان من
و او
هنوز از رسالتش
بامدادی نگذشته بود
هنوزش برگی از درخت ایمانش زمین بکر
ایران را
همنوا با خش خش
اندیشه های ناب نکرده بود

من بوسیدمش
از بس اشتیاق داشتم برای
یافتن راه
از فرط نادانی خود را در سرداب آبهای
کشف ناشده اش غرقه کردم،،،

از سرداب که با هم بدر شدیم
من از او رفتم
و او در من ماند

ذین سان که او از دیگری بود
و من نیز

همین

                         نوا   بامدادی

یک گپ و گفت نوشتاری  با تو شنونده متن من




من سر هرماه سه روز ای صنم

بی گمان باید که دیوانه شوم   (مولا  نا )

گفتار  مولانا  مرا یاد  حالی می اندازد  که  یک  بعد از ظهر  بارانی  در  کوچه ای  در  میانه  شهری  دور  مرا  دچار  شد .
در ایتدا  ازدحام  جمعیت  بود و گپ گفت های  چند جانبگی  اهالی   خانه های چند منظره . 
خود را  به  سرعت به  کنار  تابلوی کشاندم    یک  بار  نگاه  کردم  دیدم  قاشق   است   بار  دوم   نگاه  کردم  دیدم  چنگال  است    بار  سوم  نگاه  کردم  دیدم  هم  قاشق  هست  هم  چنگال    بار  سوم   دعوا  شد  از  همان  خرد جر و بحث های  بی  سر و ته  و  بیچاره اجسام  تنها  سکوت کنند گان  این  داستان های تلخ مکرر  .
چند  زاویه  عوض  کردم  تمام  سعی ام  را کردم  پایم  سست  نشود  خیالم  را بکشد داخل  اما  خوب  تابلوی چهارم  مثل  نگاه چهارم  بود مرا  به  عمق  سکوت  خود کشاند و  رازها  با من  گشود .   تنی  عریان  را برایم  با یک  منظره  پر  امید  نمایان  ساخت  و  تنهای  را  با  تمام  هیبت  زشتش  کنار  یک  فنجان چای نیمه خالی نشاند .
البته  به  من  گفتند  میز  است و من  سخت مسر بودم که خیر  گوشه یک تخت است  و نمیدان  کدام نادانی  از  زور تنهای فنجان چای را گوشه آن گذاشته است .
نبض  در  هم  تنیده و تند فضا و حجم  و  تند باد عبور انسان  و  بوی  تنش  که  همواره  در  فضا  باقیست .
تصویر برایم  افق  واضحی  داشت  همان  تصویر نزدیک ازانسان  معاصر  بود .   گوی  تمام تلاش  خود را  نقاش  کرده  بود  تا  چشم انداز  را کور  کند  .   برای  تمام  تابلو های  یکان یکانشان  عینک  دقیق خود بینی و نزدیک بینی  زده بود .  گوی دنیا  همین جلوی  چشمهای اوست .  
نگاه  تیره روشن بود و چشم انداز  همین اتاق خواب  خالی  بود جای  برای خود.
یک لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود   - 
فصل مشترک  تمام  داستان های  آویخته بر دیوار  بود .

  سکوت  پر  بود از  حرفهای  کلان     حرفهای  که گوی  بر آمدنشان  استخوان  خرد میکند .   جزییات  تمام پاک  شده بود دیگر  حرف  -من- و -تو- نبود  حرف  حرف  سخن های  درشت  بود  جای که - ما-  بر آن  ایجاد میشود .

درب باز  مانده  درون  یک  تابلو  آنهم  تابلوی  که  چند پارگیش حکایت  چند پارگی برخورد و فهم ماست   آیا  نوید منتظر را نمیدهد برای  رسیدن  یار 
ایا  نمیتوانست قاشقها را منظم  کند بچیند و درب  را  ببندد و  دخترک را نشانده   بافتنی دستش دهد   آیا نمیتوانست ؟
خوب  میتوانست اما  خانم  مظفری  گویا  اینجا جدولی عمودی و افقی  از  سوال های  چند حرفی  کشیده است  .  مکانها  هست  جای  ورود و خروج و نشستنشان هست  اما  خودشان نیستند .
باید کنار هم  جای  میان  ذهن  دخترک   مکانها  را پر کرد .  خانه های خالی این  جدول  از  دهلیزهای  قلب دخترک  بر آمده است .
نگاه  کن  چگونه ایستاده ،  با کفشهای  کنده  ،  سالهای  تهی شده از رفتن .

یک لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود   - 
فصل مشترک  تمام  داستان های  آویخته بر دیوار  بود .

این  تنهای  مدام  گوی  نوازندگانی هم  داشت که هر  بار  نوید  جر و بحث های تازه ای  را در این  خانه  میدادند .
نوازندگانی  که  موسیقی  خشک تنهای  را  جرنگ جرنگ   مینواختند و  آلات موسیقی خویش  را  در  هر  گوشه ای  به رخ میکشیدند .   قاشق – چنگال
این  موسیقی  متن  خود  گاهی  متن  شده  بود .
 
نبض تخت های  خالی  و سنگفرش های  بی فرش  بی هیچ جای پا و بند رخت لباس  که  گوی هیچ  روز بی لباس نبوده است   خط ممتد تنهای  را  خوب  بلند و جسور کشیده بود .
میزها که تمام  سوی  داشت و  سوی  نداشت  گوی جهان  یک  بعدی  را  ترسیم  میکرد .
  مردی  بود تنها  بود  آنسوی  میز  خود  در خانه  خود
دخترکی  بود  تنها  بود ایستاده  آنسوی  میز  جای  در  خانه  خود
  سه   صحنه  کوچک  از  اخرین سکانس  نمایش  سکوت و موسیقی و تنهای
جای  که  انسان  و مخاطب  بی هیچ  حرفی  برای  گفتن  درد و دل میکنند و خود را  با  اندوهی  مشابه  به  یکدیگر نشان میدهند .
سکوت سنگین نگاه و حرف های که انگار با  چند کتاب و یک لیوان چای  و چند جسم بی ارزش  نمیتوان  بر  زبان  راند حرفهای  که  گوی  باید لمس کرد  تا شنید . 
انسانهای  با  چهره های  ساده و  رنجی  که بر  سادگی  شان سنگینی میکند   چیزی  شبیه خود نقاش  با تمام  جسارت لبخند زدنش .
در این  سه صحنه اخر  موسیقی  متن تمام  شد و  پرده  آماده  میشود که بسته شود .
نمیدانم سبک را چه بگزینم   زیرا خود میخواهم  چونان مرام لیبرالها  آزادانه سبک  را بی هیچ  اشارت نقاش برگزینم  شاید بتوان گفت طرح خشک  یک سورئالیسم واقعگرا  یا  یک  رئالیسم  سورئال شده  با  مقدار  اندکی  انتزاعات طبیعی    وای  نمیدانم  من نیز  مثل این چنگالکهای  معلق  برای  انتخاب  نشستن بر  کدام  دیدگاه و سبک هول شده ام .
من هیچ از این نقاشی  نمیدانم  من ذهنم  هر  روز  درگیر  یک مشت کلمات است تا چند قوطی رنگ و قلمو و بوم .   من مسلوب  کلام و بیانم .  و در اینجا  از  تابلو ها  حرف  میطلبیدم و حرف  و آن ها  گاه  چنان در هم پر شور حرف میزدند و از هر دری سخنی  که گم میکردم رشته ابتدای رو میزی را و وای  میریختند    و  باز در  تصویر دیگر  چنان  سکوت میکردند گوی   این خودم  بودم  در عمق تصویر که هیچ حرفی برای  گفتن با خودم ندارم .  
تا  به حال  از  خود پرسیده ای که چرا کتاب ها  برای  انسان  فقط  عینک به  بار  میآورند و  یار  از درون  انها   بر نمیخیزد و  هر چه  بیشتر  کتاب  را یار  کنی ، یار  را از  خود دور  کرده ای .
امتداد  سنگفرشهای  رسته  ازدرون قاب    به  کدامین  سوی،  دست اشارت دراز کرده اند .
  اگر  روزی  بخواهم  چون نقاش  رنگ را  خشک  چونان اکرلیک  بر محیط بوم  کاغذین نوشتارم  بنشانم  باید حرفی بزنم و قلمی بکشم  تا با آب به راحتی تحلیل نرود
و آن حرف و آن کلام و آن کلمه  چیزی نخواهد بود 
جز 
انسان .
یک لیوان چای داغ ،،، محصول تنهای انسان با خود   - 
فصل مشترک  تمام  داستان های  آویخته بر دیوار  بود .
---

ای  کاش
بر همان  تخت 
فریاد میکشیدم 
و  خود را
چونان  چنگالکهای  دلم  به رومیزی  میچسباندم و
آستانه را
کلام میدادم
اینجا  نگارخانه ماه مهر
پنجشنبه دهم  دی ماه
حرفها  زیادی درون  قابها  مٌرد و بر  زبان نیامد .
---------------------------------------------------
پ ن : من هنوز آنجایم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------










می فهمی چی میگم ؟!!!


زندگی  سگ  شده پاچه میگیره
میفهمی چی میگم

آینه ها همه تکرار خودن
میفهمی چی میگم

درد من یک درخت و دو درخت نیست
درد من یه جنگل
میفهمی چی میگم

درد من یه برگ دو برگ نیست
درد من پوشش زمین با برگه زرده
میفهمی چی میگم

درد من یک نفر دو نفر نیست
یه خیابان دو خیابان نیست
درد من
یه امیر آباد
میفهمی چی میگم

درد من یه حرف دو حرف نیست
یه فریاد  دو  فریاد نیست
درد من
بغض ٍ ، خون ٍ ، اعتراضه ٍٍٍٍٍٍٍ
یک تن دراز کش
فریاد زن
مرده
در خیابانه
میفهمی چی میگم

درد من یک حقه
یک حق
که  میخ شده
داره تنم رو به چهار چوب میکشه
میفهمی چی میگم

همین
نوا بامدادی

----------------------
پ ن :  خدا بیامرزد سیب را که پانسمان زخم دلم را باز کرد و باز گذاشت و رفت .

ببوس و برو


قناری  قفس تنگ و تاریک  دلم 

 
آزادیت را با بوسه ای خواهم داد !

  
تو  اگر از دلم  خسته  شدی

ببوس و برو

این  سنگهای  سنگفرش  شده  دلم 

عابر  خسته  زیاد به  خود دیده است 

 کوچ این  گله  از  رمه  دلیلش  زمستان نیست

 گویا برکه ای

برای پریدن پرنده دل من

پر آب شده است


همین

نوا بامدادی

فلسفه  دود کردن  سیگار  را برایت دود میکنم



 آفتاب در درگاه شما

   تب ، تب دار
   یک تابستان است
زمستان هست ، که هست
ما دم تابستانی یک رابطه را گرم کنیم
بیا چراگاه را بدویم  و تنور علف رویش با هم بودن را علو دهیم
زمستان هست ، که هست
ما که  به ابر و برف و باران توهین نمیکنیم
ما به  معبد آخرین  خدای  سیز ها 
شمشاد میرویم
ما به هیچ
توهین نمیکنیم
خود من  بودم
 بارها  همین
امسال
پیشانیم را در تب برف به عرق  ریزان  تابستان
کشاندم
تن زیر باران  سوزاندم
و
آیینه های با تو بودن را پیش چشمهایت
گره زده ام
شاید بختمان  باز  شود
ای  ایران

همین
نوا بامدادی
***

برایت  روایتگر  فصول نوی خواهم بود !!!
جد و جهد تنهایی را برایت بی مثال با مجسمگان چوبین کنار  حوض دل، نمایان  میسازم .
دریغ  را برایت معنا میبخشم .
فلسفه  دود کردن  سیگار  را برایت دود میکنم و زهه بر آمده از افسار  این  تفکر  ناب  را  چونان  حرام کردن این تک  ریه ، تک دل ، تک تن ، تک خویشتن  محکم میکشم و  سورمه  نکبت  روزگار  را غلیظ  به تک تک چشمهای خواب رفته ات  روشن  فوت میکنم .
سالهاست گویا اینجا  هوای  کدر  روشنی  را  به خود  ندیده است . شیشه ها  اینجا  هوای چندش آور  شفافیتند . 
اما  اکنون  بالاخره پیدایش  کردم  .
عشق  را نه ، دوست را نه ، رفیق را نه ،
یالاخره پیدایش  کردم  پیدا کردنی را
همان  کلماتی را که  چونان بالابری از دیوار تن   عروج  میکند  و به آسمان ذهن  میرسند  ، همان  کلمات  پاک کننده ای  که  در  بهترین  ساعات روز  ،تلویزیون، برندهایشان  را با  ریتمی  ملیح   تبلیغ  میکند  آن  هم  میان  بهترین  برنامه ها  (روضه رضوان ، رهاورد ، خاله  شادونه )
دیدی    دیدی  هر  گشتنی  را  یافتنیست    مانند هر  برندی  را  که ایزوی  موجود ، استانداردی  حاضر.
دیوار سترگ و  استواریست  لایه  نجاست  نادانی  بر  چشمها .
اما خوب  ما  دارندگان  کتابهای  پر  متراژ  انقدر  دستمان  به  دهانمان  میرسد  که  هر  دیوراک  برلینی  را فرو ریزیم .

***
وقتی  شاعری  میمیرد
اول از همه
خدا خبر دار میشود
                                                                                                                                   - فاضل حسنو داغلارجا -
***


گویند در آسمان ابر تکه تکه نشان این است   که هر چیزی حتی  عقاید رسوخ کرده را میتوان تکه تکه کرد .
من  که  بار ها  تن خویش  در پیشگاه  اهورای  خویش تکه تکه کرده بودم گویا این بار منادی  این  تجزیه دوباره تن دریغ است و عشق – عشق هست و دریغ.
حقیقتیست تنهای  ادمهای  که  فکر  میکنند  سرشان  خیلی  شلوغ است .
در ابتدای  تنهای  خوب  میدانستم ، رنج جراحی  روح  جان فرساست و دستهای  آلوده هر  دکتر  ترافیکی نمیتواند  گره  کور  رگهای  قلبم  را باز کند . اگر  دل  به این مطبهای  دولتی  میدادم  همین  خون  باریکه  را نیز  قلبم  به  خود نمیدید.

انسان تنها،  تنها نیست.  انسان  اغلب  در تنها ست .

و برای برون  رفت از این درد و خماری  ذهن،جان آدمی باید  تن  به تیغ بسپرد.
به قول اقتصاددانهای مدرن  مطلوبیت من در هر چه تکه تکه کردنم به دست می آید.
شرحه  شرحه شد هر آنچه  تکه تکه بودو  در  آن هنگام بود که   لهیبی  زبانه کشید  و من ، - منٍ  در تنها- را  آتش به جان افتاد .
کاروان  کلمات من در تنها ی من بدانجا رسید که قومی از برای تنها نبودن  تنهای مرا ، تمام و کمال به تاراج بردند .
داشته های  هر  مردی  تنهایست  و من  که  میگویند مردم  با  دو  دست سخاوتنمد خویش  چسبیده  بر تن  خسیسم   حجم  اندک  کلماتم  را  کوله کوله  پشته  کردم  و  به تو  ای  تاراج  بر  تاراج رفته  ، به تاراج  میدهم .
زین  پس انتخاب  کرده ام  یک  اتاق خالی  یک  ذهن  بی  حرف  و  هزار  فضای  شلوغ    ،  اینگونه  تنهای  خود را  پر  خواهم  کرد .
قدیمترها  بود میگفتند هر  ساعت  تنهای  مرد  یعنی  بیش  بیش بیش تر از  یک هیچ  گناه . یعنی  بیشمار گناه .
و من  بسیار  پاکم 
که  تمام  کوله های  تنهایم  را  بار این  راهزنان با هم و بی هم   کردم . بیچاره ها  با این همه  گناه و حرف نگفته چه  میکنند . انبوه  هیچ ها را با خود داشتن  دل شیر میخواهد . خدا کند شانس  بیاورند نویسنده نشوند . میگویند نویسنده شدن از  تنهای  بد تر است . چیزی  شبیه همین  آنفلانزای  خوکی .
درست راس ساعت  صبح  است  .
خورشید کلمات را به راه انداخته و متنم  تهی  از  سکون گشته  
آه متن بی سکون  مثل مرد بی تنهای سراسر ثواب مطلق است .
با همان  تنهای  و کلمات  نگفته بود که هر روز میجنگیدم  و حتی تلاش  میکردم  تا پژواک مسرت بخشی برای طلوع فردای  خورشید ی باشم
اما اکنون خورشید هر روز برایم  پژواک مسرت بخشیست .
میدانی  خیلی  کار دارم    نه  نه  سرم شلوغ شده است  در اتاقی  خلوت  دور خودم را شلوغ کرده ام    تو اگر بدانی  چندین  شب  کم دارم برای  مست شدن 
میدانی  چند جام  شراب چندین ساله در کتابخانه ام  دارم که هنوز قطره ای نخوانده ام  میدانی  ؟!!!
وای  تو نمیدانی 
امشب تا خود صبح  مست  خواهم بود مست 
راستی  اکنون  صبح  بود  یا  شب ؟  ساعت  که  چیزی  را نشان نمیدهد .

***
هر روز
به مردن فکر میکنم .
به مریضی ، قحطی
خشونت ، تروریسم ، جنگ
به آخرالزمان .
و همین
کمک میکند به هیچی فکر نکنم .
                                        (راجر مگاف )
***

------------------------------------------------------------------
پ ن1 : یکی  جای  تنهاست .
پ ن2 : علو = شعله های آتش

تابوت فراخ دل

پرده دوم
اوستیای جنوبی
یک  نفر  با  خون 
خیابان  را  از  چراغ راهنما
پر کرد .
همین
نوا بامدادی
***
داستانک پیش رو دم دمان لحظه تولد تگرگ در ظهر دم کرده چشم هایم ،بر کاغذ چکید.
راوی  تلخ  تاریخ سکانس های  نمایش مرا دیالوگ  سکوت نوشت  و حضور  جسم گونه مرا برای  پر کردن  تابوت فراخ دل می خواست.
کوچه ها ، باران که  میزند غم باد بوی  کاهگل است و خروج  جویباری از  گوشه آسمان  چشمانم .
گویا  جویبار  چشم   امر به  حرکت میکند .
دیری  نخواهد پایید که لشکر سرد و بی احساس دروغ و دغن ، باتلاق تحمل ما را لگدمال کند .
هیچ کس  شاید قدر من روز را نمیشناسد . هیچ کس  یادش نیست وقتی هوا روشن است  خورشید قطعا در آسمان است.
این  تنها  چیزی است  که  من خوب میدانم .
خوب  را که تمیز  میدهی ؟
هنوز یادم هست  آن روز را که هوا روشن شد و در میان شهر  شایعه شد ه بود  خورشید گم شده است  من  پریشان مضطرب  به هر  کوه و برزنی  در پی تو  میدویدم .
آنها  داشتند ساده  خیلی  ساده  با تمام  داشته ام بازی  میکردند .
آنقدر  دنبالت  گشتم و گشتم و  گشتم   و گاهی  آنقدر ناامید میشدم  که میخواستم فریاد بر کشم  
بس کنید ،  دروغ نگوید مردم ، یاوه مبافید مردم  
من خوب میدانم مردم، هوا  روشن  نیست --
شما  کور شده اید ،، تاریکی  را روشنی میبینید،،   بر  زمین میخورید  و  گودال  شما را فرا گرفته است اما گویا  گودال از  ابر است  شما  نمیفهمید .
من خوب مدانم مردم ، هوا روشن نیست ،که اگر بود خورشید به یقین دیدنی بود.  
حتی  اگر بزرگترین  ابر  ریا و نادانی  آسمان چشمانم را احاطه کرده بود .
شاید هنوز  ای  تو، ای نماد مردم   
در  خواب روزهای خوب  گذشته ای  ، 
اری  آن  روزهای  که روشن بود  مثل  همین خورشید ،
  روزهای  که ماه ، خورشید شبان ما بود  تا راه  را  گم نکنیم .
روزهای  که هیچ  اخترک  زمینی  اخترک دیگر را،، تو خطاب  نکرد .   روزهای  احترام
شاید  باور  نکنی  آسمان کمتر  چشمی  هوس  باریدن داشت
نمیدانم  آن  روزها خواب  بود یا رویا    اما هر چه بود 
داستانک  قشنگی بود .
و من  کودک چشم بارانی ،  سخت محتاج  روزهای  داستانک های  قشنگ سرزمینم هستم .
داستانک های  قشنگ
شعر سیال  زندگی   روزی  با خورشید  بر میگردید ؟
ادامه دارد ....
-----------------------------------------------------
پ ن :لعنت به  روزهای  چون  امروز  که  بی  خورشید   گذشت .

دیالکتیک تنهایی

پرده اول  
 
اوستیای شمالی 
یک  نفر  خیابان را عبور داد
یک  نفر دیگر خواست 
چراغ  قرمز  شد
تنهایی  متولد شد
نوا بامدادی 
عشق برای انکه  محقق شود باید قوانین دنیای  ما را زیر پا بگذارد . عشق رسوا و خلاف قاعده است  ;
ره  زندگی  مادی ما  هماره  به  سوی  عشق پر خطر است و چهار راه هایش  هماره  یک چراغ  دارند  قرمز . رنگ  روشن  خطر  .
در  این هیاهوی رنگ  پریدگی  چهره ها  از  یک  درد  مشترک  ان  هم همان  کمبود  حس  شدید دوست داشتن و دوست داشته  شدن سخن میرانم. اگر  انسانی  مبارزه نکند دل نسپرد زندگی نمیکند جان میکند . رنگ  اتیش قرمز است که هر انسان  جویای  حس علاقه و اشتیاق  را  به  سوی  چهار راه هاو  چراغهای تک نور  میکشاند
حس  تنهای  یک  خلا غریزی  نیست که  بتوان  آن  را  با  وجود جسمی  خشک  و  بی  هیچ زایندگی احساسی  پر کرد .   همیشه این  مثال  روبرویم  چون دریای  موج  میزدست  که  تنهای یک انسان ، اتاق  نیست  که  با  میز و تخت و صندلی او  را  از تنهای در  آورد . ایجاد  مشغولیت  ذهنی  میکند  یعنی  انسان  با ابزار ها و انسانهای  اطرافش  خود را  مشغول  میکند  اما  هرگز  هرگز هرگز  از  تنهای  با  مشغولیت  خارج  نمیشود
اتاق  آبی  سهراب  را  گاهی  با دنیای  از ابزار ها و  ادم ها  نتوان  پر  کرد  . 
رنگ پروانه ای  این  بالهای رویای ، عشق  میخواهد  و عشق  میخواهد و عشق میخواهد  .
نگاه  به تنهای  فرای  نگاه  به دین  یا به عقل است  .  تنهای  یک  حس  رسوخ کرده انسانیست  که  تنها و تنها و تنها از دل  سرچشمه  میگیرد
تو اگر  عاقلانه  به این  فکر  کنی  که  تنهای   به  حتم  به این  نتیجه  میرسی  که  مهم نیست  . 
اما  قلب انسان ، سلولهای  توجیهگر  ندارد  نمیوشد ،این نیز بگذرد ، در هزار توی  خاکستری  او  معنای  نداردانسان  هماره  تلاش  میکند  برای  خود  فضای  امنی  ایجاد  کند  چهار دیواری  میسازد  سقف میزند  و  برایش  درب  و قفل نصب  میکند  تا  روزی  کسی    در  بزند و  او  با اشتیاق بگوید  خوش امدی  . 
به  همین  سادگیست 
توجیه  چهار دیواری و سقف و درب و قفل این است  که  انسان  با هرکسی  خلوت  خود  را  یک کاسه نکند  . 
میبینید  چقدر  سادست  دنیای  تنهای  سختش کردست  و عقل  او  را  پیچیده  . 
دیالیکتیک  تنهای    تنها  را  تولد  عشق  است  انجاست  که میتوان  برای  عبور  از  تنهای  جنگید  و حتی  خون داد  .  راز  بی  روحی و بی حسی  رفتارهای  گاه  بی گاه اناسن ها  از  همین سرچشمه بی  اب دیالکتیک است کمتر  کسی  سعی  میکند تنهایش  را  برای  خودش  حتی  خودش  تشریح کند  چه  رسد از  ان  برای دیگری  بازگوی  داشته  باشد
جای  در  کتابی از  پاز  بود  گویا خواندم  : << وقتی  هدف های  جامعه نافی غرایز بشری باشد ، جامعه گرفتار بحران میشود ، یا  از هم  میپاشد یا درجا میزند. اجزای این جامعه دیگر انسان نیستندو تبدیل به ابزاری بی روح میشوند . >>
و چه  ساده  ابزار  میوشیم  اگر  راه  را  بی  چراغ بخواهیم و  دل  به  چهار راه های پیا پی نسپریم .
عبور  عابر  تنها  بزرگترین درد است  و  درد  عمق  میابد آنگاه  که  خیابان  پر است  از  عابر  تنها .   کارشناسان ترافیک  گره  عمده ترافیک  را  ماشین های شخصی تک سرنشین  و  کمبود وسایل همگانی میدانند
این  داستان  خیابان هاست   اکنون  توجه تو را به پیاده روهای  ساده و پر حرف  جلب میکنم .
انجا  حرف ها  بوی چندش آور آمپر و بیمارستان  و کرور  کرور بیمار  بی تخت  را میدهد .
با اینکه خسته  شدم  اما  به  رنگ آبی  این  اتاق  دل بستم    به  روشنی سبز رنگ این  چراغ  چهار راه بعد    دل خوشم .
پ ن 1 : امان از دست اتاقهای بی در ، بی در
پ ن 2: امان از دست خیابانهای بی محل عابر

صلیب قاب

طاقچه  حیاط دلم
قاب دل تنگی تو را دارد
تنگ ماهی  روی سفره
نقش روی تو را دارد
و صدا ها از دور
گویا لهن تو را دارد

بی تو
روزهای  بیشماریست
غروبها
به شب نرسیده
صبح نحس  بی خورشید میشوند
-
هنوز گلی  را که تو بوییدی
یادم هست
رنگ
خوش رنگ چشمهایت بود

راستی 
آیینه چشمهایت را
کدام  طاقچه نامحرم
به صلیب قاب های
ندیدن
کشیده است .
مرا
برای  لحظه ای ببین
دخترک 
روزهای
یک تن ، چند میخ و دو پاره چوب

همین
نوا بامدادی

ساعت 00:47  بامداد

مثل همیشه  صبح است


ساعت 9:47 دقیقه شب


خورشید مثل  یک  تن  عریان

در  افق  پنهان است ،،،

نمیداند  ،  نمی فهمد

تاریکی  عریانی را  پوشاندست

درک  خورشید  از  چشمهای  من و تو

به  غلیظی  این  شب  است

من  بار ها

در  همین ،،،  امشب

خود را  در  آغوش  رها  کردم 


که اگر  خورشید بود


آغوش  را  رها  میکردم !!!

یک بار  دم  صبح  بود

سنگفرش  خیابان  تکه های  نور  لامپ  را  میبلعید


تخت رنگ  نیمه  شب  بود

و من  چشمهایم  تمام  شب 


یک نفر  عریان ، مرا  بوسید  !!!

و  من  ، بیدار  شدم 

خورشید هنوز  در  افق عریان  بود

ساعت 00:47  بامداد 

همین 

نوا  بامدادی

روی  سطر های  کلماتش موریانه ها روزه میگیرند

/* /*]]>*/

او  زاده  شد 
اول  بار  در  شوکران  یک جام  کمر  باریک 
در  ان  سوی  کوه های  فوجی 

و  اری 
او  باز  زاده  شد
و دوم  بار 
در  این  سوی  تبت 
جای  میان  زهر خنده های  من و تو
-
هایکو  مهره دار است 
دلش  بی هیچ  مهره ای  زند ست
خودم  بار ها  دیده ام 
در  یک  افق  تنگ وترش
بر  آمده  از  روزن  آسمان 
درست  به  وقت  طلیعه  یک روز ، شب  زده
چونان  شهابی
آسمان  لحظه را روشن می کند
خودم  بار ها  دیده ام 
روی  سطر های  کلماتش موریانه ها روزه میگیرند

-
در  همین  جنگل  صفحه  اول نگاه کن 
پرندگان  پر شاخه
قبل  آنکه  سبز  شوند
میپرند .
-
دقت  کن 
کلمه  بر  لبان  هایکو 
چه  اندازه حجب دارد
و  قبل  آنکه    رشته  رشته  سفید 
آسمان  اتاقک  دلت  را  پر  کند 
حبس  گلویت  میشود  .
-
تا  به حال گیاهدانه  ای  را دیده ای 
قبل  آنکه  در  افق 
بلندای  رشد  گیرد

به  ریشه  دل بندد

همین

نوا بامدادی

دخترک شهر نقاب ها

آنهنگام  که انسان

در اعماق وجود

گوشتی عریان میشود

چونان چوب خشکی

بر آمده از استین هر دستش

شعله  ، زبانه کشان

وهم بی دردی

نقاب پس کشد      چوبهای  آستین داره  داغ
       
                                                خیس شود

آیا تو نیستی ؟!

تا تن  عریانم  را
                    
                                                       درد بخشی         دچار کنی ؟!

و شاید کمی  آنسو تر

قطره امیدی

برای تر شدن

در جمود یافته روح چشمهای من

زنده سازی

آیا  تو  نیستی  ؟!

دخترک  شهر نقاب ها

آیا تو نیستی ؟!


همین 

نوا بامدادی  

فریاد را باور کن ، هر چند از  گلوی، نای ، برنخیزد !!!

مینویسم فریاد
  تو بخوان درد
 تو بخوان لق لق جاری لب حوض
 تو بخوان پیشخوان اندوه مدام
 تو بخوان سنگ قبر رویا ها
 و این منم انسان
 صاف و روشن
 مشکینه پوش
ایستاده       ماتم  زده
 بر سر سنگ نگاهت
 چونان کسوفی خشک شده بر پیشانی آسمان
هنوز  باغ  آسمان  ستاره  میخواهد
هنوز  ساعت  خوش  اعتراض 
همان  تقارن
ماه و خورشید است

تو اگر  سینه ای   با  سواد داری
ستبر کن
 

بخوان

لب    را سکون نبخش


بجنبان



گلوله  جای  زبان 


در  دهان 


دندان قروچه  می کند  .  


باور  کن  اندوه  من وتو 


یک  فریاد  کم دارد


تو 


بخوان  درد 


تو  بخوان 


لحظه خوش 


اعتراض


همان  ساعت  خوش  تقارن 


 
ماه  تو  و


خورشید من



فریاد  را رفیق  باور کن 

گوش  رک  کن 


بشنو 


هر چند  اگر  از  گلوی 


،


نای  ،        بر نخیزد .


همین

نوا بامدادی

میانه ضلع جنوبی ،،، سال



برهان  نوی  از میان  البسه  کهنه

ذهنم
سر  بر اورده است

درست سر  وقت


میانه  ضلع  جنوبی سال


قطب نمای در دستم 


شمال   رویا ها  را 


دست یافتی  میداند .


و


من  بر طبق  اخرین  معادلات  جبر


به اختیار  جان   از  جسم  رسیدم


شاگرد  درسهای  قشنگ 

برایت  پای تخته


ساعت  خوش  قرار  را 


با  گونیا ی  ساده  امید 


کشیدم 


نقش  این دایرک های  هزلولی 


شمال  بخت تو  را


زیر  همین  اسمان  کبود 


راس   هجوم  نور  بر  سنگفرش  عمر تو  میداند


باور  نمی کنی  سر  بر  سقف  بباز 


خورشید  تمام  قد برای  خوشبختی  تو



طلوع  کرده است .



هنوز  حساب و کتاب  خدا عوض نشده


هنوز  محیط  دل  بی قرار را

 
با عرض  و طول  نگاه  میسنجند


هنوز  نشان  مثلث


همان  سه  خط ممتد  


نخ های  بادبادک  کودکی هامان  است


نگذار  بی  قاعده 


قرار  بادبادک  را  همین 


مثلث  تقدیر  به  بند  آسمان کشد


زمینی باش 



سرخی  گونه هایت  را  به  سبزی 


زرد شده  برگها  بسپار


شاید حجم  تازه ای  برای  زیستن


در  عمق این همه  فاصله ها


یافت  شود


هنوز  به  اخرین  محاسبه  گر 


ایمان  دارم .


همین

نوا بامدادی
 

سراب  اعتراض

گویند آنسوی برکه ها

دریا را از نوک خشکترین شاخه های

درختهای
سبز

می توان دید


؟


تو چیزی میبینی ؟

همین

نوا بامدادی

شبان پیژامه پوش  ---  ذکر دهم شهریورگان

 
  هیچ حکایت از نکته ای که به کار اید خالی نباشد
 
ابولفضل بیهقی

******  ذکر دهم شهریورگان

از امروز  گفتار های  تحت این نام  برایتان  واگویه  می کنم  باشد   خدایم  رحمتم کند .

در  فراست  یک  مطالعه  جانانه ام  اما نمی دانم  چرا  همیشه  پاهایم از این  گلیم  روزمرگی  در نمی رود .
به  قول  آن  بقال  بی دخل  محلمان     قسمت ما گویا  سواری  بر  این  اوتول های  بخت و تاختن بر این اسب  سرکش  اقبال نیست . در همین  حوالی  سیر می کردیم  که ناگاه  شنیدم  در این  بلو  بشوی  جنبش ها و ضد جنبش ها  تحفه ای  موسیقای   از برای  شنیدن  از  استاد  مخالف  صدا  به علاوه  سیما   آمدست  و گویا  در  انقلاب  برای  خریدش  انقلاباتی  شدست  آنچنانی  .
و   باز  گویا وزیر  هنوز  رای اعتماد  نگرفته  این  کار عظیم   فرهنگی  را از  دستاورد های  زود هنگام  صدارت خود بر  دستگاه  فرهنگ چاق کن خود  قرار داده  است  .
ما  که  هر  روز  از  فرت بالا  زدگی  فرهنگ  اخلاقی  در پیرامون  خود  چپق  سماغ  می مکیم.

 
برای  این وزیر هنوز  رای اعتماد نگرفته  آتشی  گیراندیم و مجلسی  غلیض  کردیم  و  دودی  در 
هوای  پر  تجانس  هنری  تزریق نمودیم . وزیر ادم  با فضل  بی ریایست .  
باشد خدایش  رحمتش کند .
اری  من نیز  برای انکه از این  سیل  عظیم  فرهنگ دوست ایرانی  جا  نمانم  و   رکاب این  دوچرخه 
ذهنم  اندکی  معطر  به  شنیدن  چهار کلام  حرف  حساب  شود  بدو  رفتم  پیش  مش مراد  بغال   بی
دخل  محلمان تا  ببینم از  این تحفه  فرهنگی اگر اورجینالش  ماندست  بخرم . 
داستان این  اورجینال  چیزیست  که  ذهن  مرا به  سوت  زدن وا میدارد .  ما جماعت  فرهنگ دوست عاشق کپی رایت  هنوز  برای خریدن  این گرامافون های  اورجینال   عذاب وجدان داریم میترسیم 
مبادا  در این  تورم  پایین  سرمان کلاه  برود و پولی  بی جهت  از  لیفه  مان به در  رود .  این است 
که  همیشه  اصرار بر  کپی داریم و اصل  را  با اکراه  میخریم .
در  همین احوالات  یکباره  در چارچوب  درب  بقالی قرار گرفتیم  و  مش  مراد که  از این  تیپ 
مزخرف  روشنفکری ما  مطلع بود   بعد سلام و احوالپرسی  گفت   لب باز نکرده  میدانم  تو اون کله 
یجوج معجوجت  چه میگزرد و از برای چه از  خلوت به در زدی  پدر صلواتی ها  پول خون پدرشون
رو میخواستن هر یک  صفحه  گرامافون را چند هزار تومن قیمت زده بودند من هم نیاوردم - اما هیچ   خیالت را ازرده نکن  عوضش
 
ممد پسرم  گفته  از این وروره جادوش  پیدا می کنه تند تند گرامافون با کیفیتشو بهم میده  فردا اماده
میشه  فردا بیا ،   ممد تو کارش  وارده  خیره  سر از بچگی  درس  که نخوند  همش  پای  این  وروره
جادو  همین که  بهش میگن رایانه   تا بوغ سگ  بیدار بود  هر چی  زدیم  درس  بخون به خرجش
نرفت که نرفت  اما خوب  جوهرشو داشت  الان  تو کارش  برو بیای داره   همین دیروز
  همین دیروز رفت  یه  سوناتا  خرید  . بچم  یه مقدار  حساس  اینه که نمی تونه  با  این اتولای   وطنی
برونه   میگه  فرنگیش  بهتره .  ما  که سواد  درست حسابی نداریم .
ما  میگیم  نون حلال  باشه  بچمونم  سر براه  بسه .  
من هم   که   انگار  در لوازم روشنفکری و اسباب  جنتلمنیمان خسرانی ایجاد شده  باشد  گفتیم  مقداری 
سماغ برای  چپقمان  بگیریم  برویم  شاید   فردا  با شنیدن  صدای  استاد که از استین پر  کفایت  و حنجره ان اهن پاره ممد صدور می یابد  بتوانیم بلکم
اندکی این  ضایعه عظیم  که چونان تاول بر  وجهه  مدرنمان نشسته را جبران کنیم و  در  محافل 
رسمی  و غیر رسمی  بر  این  استاد اواز  نقدی  یا تحسینی  نثار  کنیم  لاجرم  ما هم  به  چشم اهل
فرهنگ بیایم .  
اندر احوالات دیگر فرهنگی  که این  روزها  چش و چال ما را به خود مشغول کرده   از همت جزم
شده  غریب پور این گرانسنگ بی سنگ  برای  کوباندن  مهر ثبت بین المللی  بر خیمه شب بازی
ایرانی دارد که   چشم رک می کنیم و  گوش دراز  که  مبادا  این نیز  به  سرنوشت  سندهای بر جای مانده بوی نای گرفته  بگذشته مان دچار نشود باشد  این  سنگتراش  تیاتری ما را نیز خدایش رحمت کند . 
گاهی  فکر می کنم  هنوز من  چشم  بر  نور نگشوده  بودم  که  تیاتر با تمام  اعوان و انصارش  مرا در
اغوش جذبه و علاقه خود کشید . هنوز  بیش  از انکه  دوست داشته باشم  زنده بمانم  دوست دارم   تیاتر
ببینم .
تا  سنه  بعدی  .....
-----------------------------------------------------------------

پی نوشت :
راستی  مسبوق هستید  که ما  بی  سواد  و  پر اغلاط  پس دست بر  آسمان  بلند کنید و از خدای  زمین

بخواهید در  ضمن انکه مرا  رحمت می کند  سواد نیز عنایت کند .